چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم

عادت بدی در خواندن کتاب داشتم و آن هم عجله در به پایان رساندن آن بود. چه شب زنده‌داری‌ها و چه با عجله غذا خوردن‌هایی در خاطرم مانده است؛ برای آنکه سریعتر به داستان برگردم و به قول معروف "ببینم آخرش چی میشه!" . اما برای خواندن "چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم" شرایطم کامل متفاوت است. دوست دارم با کتاب زندگی کنم، با شخصیت‌های آن، در گرمای آبادان، قورباغه‌های باغچه‌ی منزل کلاریس و آرتوش، باشگاه گلستان، بِرِیم و ... . مثل کودکی می‌مانم که دلش نمی‌خواهد تمام شکلاتهایش را یک‌روزه بخورد. دوست دارم هر روز بخش کوچکی از کتاب را بخوانم و ساعت‌ها به آن فکر کنم. شاید این حسم هم به شیوه روایت داستان برمی‌گردد. قصه، گویای اتفاق و ماجرای خاصی نیست؛ برِشی است از زندگی خانواده‌ای ارمنی-ایرانی که ساکن آبادان هستند و حقیقتاً نویسنده با شخصیت‌پردازی و فضاسازی هنرمندانه‌اش به تجسم خواننده کمک کرده است؛ گویی آرتوش و آرمن و آرسینه و آرمینه و امیل و امیلی و ... همه را می‌شناسیم و در آشپزخانه خانه کلاریس پشت میز قهوه خورده‌ایم و سوار شورلت آرتوش شده‌ایم و ... . الآن کتاب به نیمه رسیده است و من در قلب گرمای آبادان نفس می‌کشم. برای اولین بار است که از گرما لذت برده‌ام و دلم نمی‌خواهد از آن خانه و خیابان و خانواده‌ها خارج شوم.

پی‌نوشت1: از تمام دوستان بالاخص سمیه عزیز، که کتاب‌های خوبی معرفی می‌کنند، ممنونم.

پی‌نوشت2: در این فضای انتخاباتی، از انتخابات ننوشتن واقعاً سخت است. من ترجیح می‌دهم که آرزو کنم مردم از حق رأی‌شان استفاده کنند و قدر آن را بدانند؛ همانطور که از سایر حقوقشان مثل نان و شیر یارانه‌ای و بنزین سهمیه‌بندی استفاده می‌کنند.

/ 21 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راهبه

یعنی همه مطلب یه طرف و اون پی نوشت دوم هم یک طرف!!!...

هِرا

من این کتاب رو خوندم. خیلی قشنگ است. شخصیتهایش خیلی نزدیک خودمون است.

شهرزاد

درود عادل جان ازاین که هستی خوشحالم زویا پیرزاد کارش درسته

سارا

سلام عادل جان اتفاقا این کتاب رو من دو هفته پیش خوندم. البته قابل تامل بود... منم همه شخصیتهایی رو که اسم بردی می شناسم. از همه جالب تر قسمت بعد از طوفان ملخشه ...

آزاده از کلبه ی ویوارا

باز هم مثل دفعه ی قبلی که اینجا بودم از کتاب گفتی کاش زودتر این خرداد تمام شود تا من زودتر مثل کودک حریص گرسنه ای که هیچ سیر نمی شود حمله برم به سفره ی تمام ناشدنی کتاب هایی که دوستشان دارم اونورا بیا رقیب منجستری بارسلونای نازنین من[چشمک]

مهدخت

سلام من هم به همین دلیل اول اخر کتاب رو می خونم [نیشخند]

سید رضا

سلام.كتاب خوبي در دست داري.من هم آن را خوانده ام.زيباست و جذاب.پيروز باشي.

بهونه همیشگی

منم هیچ دوست ندارم از سیاست بنویسم... این جور که تو از کتاب میگی منو یاد کتاب برباد رفته می اندازه. منم با تمام وجود اسکارت و رت باتلر را حس می کردم... چه بی خوابی ها نکشیدم و چه قدر گریه کردم... یادش بخیر... بهترین رمان از نظر من همون برباد رفته است[لبخند]

سمیه

پی نوشت اولتون خیلی چسبید!

مرجان

خوندمش و واقعا با وجود سادگی داستان ، خیلی خیلی گیرا بود جزو بهترین کتابهاییه که خوندم