چشمان نافذ

تو جامعه بودن و با آدمهای مختلف ارتباط داشتن، آدم رو آبدیده می‌کنه؛ همون چیزی که به اصطلاح میگن فلانی آدم پخته‌ایه یا اینکه موهاش رو تو آسیاب سفید نکرده. در این زمینه قطعاً من اول راهم هستم و با آدم‌شناس شدن بسیار بسیار فاصله دارم؛ برای همین هم هست که بعد از دو سال کار کردن تو محیطهای اداری و 7 سال تدریس تو آموزشگاه‌ها و مدارس مختلف، این همکار جدیدمون برام خیلی عجیبه! خیلی ... تازه این آقا به بخش ما اومده و قبلاً جای دیگه‌ای تو همین شرکت بوده؛ تو همین چند هفته من هنوز نتونستم با رفتار و سکناتش کنار بیام؛ طفلک کار خاصی نمیکنه‌ها، ولی خوب چشمان نافذی داره، چشمانی که فکر کنم کنترلشون از دست صاحبش در رفته! این آقا اینقدر با دقت و کنکاش به خانمهای شرکت نگاه می‌کنه که من می‌ترسم که خانمهای بیچاره تحت اثر این چشمان پرنفوذ دچار آسیبهای جدی جسمانی بشن! در ضمن آقای محترم و به اصطلاح تحصیل کرده و مثلاً دنیادیده، تمام تلاشش رو می‌کنه که هیچ گزینه‌ای رو از دست نده و بتونه نظاره کاملی از وجنات و اندام (ببخشید که اینقدر وارد جزییات شدم؛ خیلی حرصم رو در آورده!) تمام بانوانی که از میدان دیدش رد میشن داشته باشه و حظ بصر ببره! برای همین هم تا صدای پاشنه کفش یا صدای خانمی به گوش می‌رسه، گویی رعشه به اندام این بنده خدا افتاده و اونقدر چشماش رو می‌چرخونه تا صاحب و منشاء صدا رو پیدا کنه و تا آخرین لحظه حضور در دایره نگاهش، اون رو تعقیب می‌کنه! آدم اینجوری کم نیست تو جامعه! ولی این خیلی نوبرشه! ... جالب‌تر اینکه وقتی واحد کامپیوتر برای یه سری کارهای فنی همه کامپیوترها رو جمع می‌کرد، ایشون از تحویل کامپیوترش خودداری کرد؛ رفت و یه هارد اکسترنال خرید تا عکس‌های به قول خودش شخصیش رو از هارد کامپیوترش پاک کنه! اون موقع نمی‌شناختمش! ولی حدس زدم عکس شخصی‌ای که اینقدر براش باعجله آدم بره هارد بخره و ... باید زیادی شخصی باشه! حدسم هم زود به یقین رسید؛ دوستمون تو شرکت هم از بازبینی و نظارت بر سایت‌های 18+ و شاید هم 24+ کوتاهی نمی‌کنه و همه‌ش هم از ف.ی.ل.ت.ر.ی.ن.گ می‌ناله ...خلاصه ... رفتار این آقا شده تفریح من! گاهی نمی‌تونم جلوی خنده‌م رو بگیرم؛ گاهی هم حرص می‌خورم؛ ... اگه باهاش صمیمی بودم، حتماً تشویقش می‌کردم که تو یه بیمارستان روانی خودش رو بستری کنه تا شاید کمی بیماریش بهبود پیدا کنه؛ هر چند با این وضعیت فکر کنم اگه در بیمارستانی بستری شه، پرستارهای بیمارستان پا به فرار بگذارند!

/ 8 نظر / 12 بازدید
nazi

اولش میخواستم بگم میگفتی هیزه(ببخشید)دیگه ولی دیدم کار از اون حرفا گذشته!

فرناز

چند ساله پیش در مجله چلچراغ آرش خوشخو صفحه ای داشت که هر هفته چند مطلب در آن می نوشت و موضوعات متناسب با اتفاقات هفته را پی می گرفت...یک هفته درباره همین موضوع و البته متلک پرانی های رایج مطلبی نوشت با عنوان برادر نگاهت را!برادر نگاهت را!ای بابا برادر نگاهت را!!!! حالا هفته بعد و بعدتر مجله تبدیل شد به میدان جنگ!خانوم ها گلایه می کردند و آقایان دفاع!!!اما این جریان ادامه دارد!وقتی گاهی مجبوری بی خیالی بعضی مغازه ها بشی به همین دلیل!چه باید کرد؟!

امیررضا تجویدی

سلام عادل خان تازه اینی که شما میگید در سطح سنین نسبت پخته تر جامعه است،چه برسد به این بچه دبیرستانی ها! غوغائیه این مملکت ما!

راهبه

مشمئزکننده اند....از صبح که از در خونه بیرون میاییم تا عصر محال وغیرممکنه که نمونه این ادمها رو نبینیم!!!....گاهی اوقات به حدی روی اعصاب وروان من به شخصه کار می کنند که تا چند وقت از کل مردها حس تنفر پیدا می کنم و زمان می بره که بر عصبیتم کنترل پیدا کنم و همه رو یک جور قضاوت نکنم!!....آقایونی که تو اتوبوسهایی با صندلی خالی همچنان اصرار دارند زحمت ایستادن رو به خود بدهند تا بتوانند کاملا مسلط نظاره گر قسمت خانومها باشند!!!....و سوال چرا تعداد این گونه افراد تا این حد افزایش یافته؟؟!!!!...و دیگر اینکه امیررضا راست گفته که بچه دبیرستانی ها ولی مطمئن باشید ما خانومها رفتارهای بچه ها رو راحت تر می پذیریم ولی وقتی فرد مورد نظر یک آدم پخته و علی الخصوص متاهل باشه میزان تنفر غیرقابل بیان میشه!!!....

شهریار

سلااام آپ کردیم با پست معرفی خودتون (با ادب بودم) زود بیاین ببینید حتما 2 ساعت دیگه میخوام بخوابم هنوز 5 درس زبان فارس رو نخوندم نمیرسم بخونم مطلبتون رو

شهریار

ااا من چرا فکر میکردم جامدات؟! هر چی دیگشم غلطه بگین درست کنم اون عکسو که پارسال از همینجا دزدیدم[نیشخند] یه دونه هم face book تازه دزدیدم[مغرور] چند تا هم هست که با نون بازومو خوردم اونا رو هم اضافه میکنم[پلک]

مرتضي

با حالا ايشون كه به كسي دست نزده خانومهاي شركت شما هم كه قطعا حجاب دارند پس تا اينجا كار غير شرعي انجام نشده نتيجه اينكه بگذار بابا خوش باشه

سارا

اين بنده خدا شديد هنگه!!!!!!!