نامه نگاری دو پسرخاله!


در ادامه بحث‌هایی که در نوشته "مردم" آغاز شد، ایمیلی از حسن عزیز دریافت کردم که متن اون و البته پاسخ کوتاهی که برایش نوشتم رو، در اینجا می‌بینید.

====================================================================

بازم سلام!

فکر کردم این بحث ها اگه تو وبلاگ طولانی تر از این بشه هم ممکنه برای بقیه خسته کننده باشه هم اینکه احتمال می دهم که وبلاگی که شما صاحب اختیارش هستید احتمالا برای این منظور راه اندازی نشده، بلکه بیشتر یک وبلاگ شخصی است برای نوشتن خاطرات و احساسات روزانه و کسانی هم که بهش سر می زنند احتمالا همین انتظار رو ازش دارند. برای همین می گم ممکنه حوصله شون سر بره.  ضمن اینکه محدودیتی هم که برای جلوگیری از طولانی شدن نظرها طراحی شده باز احتمالا همین فرضیات بالا رو تأیید می کنه. جدای از اینکه این محدودیت واقعا منو در رسوندن منظورم دچار مشکل می کنه! من باید بتونم با فراغ بال یه منبر مشدی برم و گر نه بهم نمی چسبه. شیخیم دیگه کاریمون نمی شه کرد!

( شما هم اگه حوصله تون سر رفت، تعارف نکنین، بگین)

اما در مورد جوابهای شما باید بگم شما فقط به مثالها توجه کرده اید بدون در نظر گرفتن مقصودی که من از آنها داشته ام. شاید هم اشکال از زبان قاصر من است. (به هر حال این بحثها بهمان کمک می کند دیگه!)

ببینید! سوال من با دو مقدمه شکل می گیرد. اولی اش را از مطلب ( پست ) شما برداشت کرده ام. و آن اینست که:

 من از آن چیزهایی که در مطلبتان گفته اید، مثل اینکه باید باور کنیم مردم کسانی اند که تو صف اخراجی ها وای می ستند یا جومونگ رو از دست نمی دند یا پای فیلم های چارچنگولی و چه و چه می شینن، برداشتم این است که این مردم عوام و کج سلیقه ( که کج سلیقگی شان بخاطر همین عوام بودنشونه)، این مردمی که سطح فرهنگشون اینقدر پایینه، این مردمی که سرانه مطالعه شون در حد چند ثانیه است،

( البته انصاف این است که مردم کشورهای دیگر هم تفاوت چندانی ندارند، آسمان همه جا با کم و زیادش همین رنگ است. کلا اینطوری است که عموم مردم در هر جامعه ای همینطورند و اصلا برای همین بهشان عوام گفته می شود و گر نه باید به طبقه تحصیلکرده ی به قول شما با فرهنگ(!) می گفتیم "عوام" و به معدود آدم های بیسواد بی فرهنگ می گفتیم "خواص")

خب این مردم با این اوصاف قطع به یقین است که اگر قرار باشد خودشان در مورد مسائل اجتماعی جامعه شان تصمیم بگیرند، قطعا باید درصد اشتباه کردنشان خیلی بیشتر از درصد اشتباه نکردنشان باشد! اینطور نیست؟!  

اما مقدمه دوم  را از خودم اضافه می کنم و آن اینست که:

در بسیاری از مسائل اجتماعی چاره ای نیست جز اینکه برای کل جامعه یک تصمیم واحد گرفت. چون نظرات غالبا با هم تعارض پیدا می کنند و دو متعارض را نمی توان با هم جمع کرد. به نظرم همان مثال حجاب برای روشن کردن منظورم مثال خوبی باشد.    ( به شرط اینکه شما فکر نکنید من می خواهم یکی از این دو نظر را اثبات و دیگری را نفی کنم که بگویید بعید می دانید در این مورد به نقطه مشترک برسیم! نه؛ من فقط می خواهم بگویم که این دو نظر با هم متعارض اند و به همین دلیل امکان جمعشان وجود ندارد و در عین حال با انتخاب هر کدام از این دو نظر آزادی عده ای سلب شده است. فارغ از اینکه حق با کدامشان است.)

یک گروه می گوید: شاید همه آدمها نخواهند دیندار باشند. آنهایی که می خواهند دیندار باشند حق ندارند دیگران را اذیت کنند.

گروه دیگر می گوید: شاید همه آدمها نخواهند بی دین باشند. آنهایی که نمی خواهند دیندار باشند حق ندارند دیگران را اذیت کنند.

شما ممکن است بگویید فلان گروه اشتباه می کند. خب این نظر شماست.

 اما واقعا چه کسی حق دارد برای کل جامعه تصمیم بگیرد و یکی از این دو متعارض را انتخاب کند؟ این سوالی است که نتیجه حرف من است.  اکثریت که غالبا اشتباه می کنند؛ پس که؟!

 

راستی بابت تاخیرم هم عذرخواهی می کنم. کوتاهی از جانب خود خود من بوده است!

===========================================

علیک سلام!

در یک مورد با هم، هم عقیده هستیم که انتخاب‌های عوام قاعدتاً با مشکلاتی چون سطحی‌نگری و ظاهربینی همراه است و شاید نتوانند تصمیمات درستی اتخاذ کنند؛ از همین روست که گذاشتن یک صندوق رأی نمی‌تواند نماد دموکراسی و مردم‌سالاری باشد. لازمه تحقق چنین مفهومی پدید آمدن کانال‌های اطلاع رسانی قوی و افزایش سطح آگاهی عمومی است. با تمام این اوصاف مردمی هستند (در تمام دنیا و نه صرفاً در ایران) براساس معیارهای عجیب و غریب رأی می‌دهند و مفهوم انتخابات را مخدوش می‌کنند؛ مثلاً مردمی که برای انتخابات تزیینات منزلشان ساعت‌ها وقت صرف می‌کنند، با یک عبارت "ساده زیستی" رییس‌جمهور انتخاب می‌کنند و یا نمونه بسیار رایج آن، رأی آوردن چهره‌های ورزشی و هنری در انتخابات مجلس و شورا و ... .با تمام این اوصاف چنین روشی برای اداره جامعه، بهترین بد! است؛ این روش هم ایراد دارد، اما بر سایر روشها ارجحیت دارد. بماند ... بیشتر دوست دارم این بحث رو به جای زاویه سیاسی، از منظر اجتماعی تحلیل کنیم ...

اختلاف نظرمون در مورد مسائل اجتماعی است؛ جایی که می‌گویی "گروه دیگر می گوید: شاید همه آدمها نخواهند بی دین باشند. آنهایی که نمی خواهند دیندار باشند حق ندارند دیگران را اذیت کنند." هیچ طیف و دسته‌ای حتی اگر اکثریت جامعه باشد، حق ندارد شیوه زندگی خود را به دیگران تحمیل کنند؛ این یعنی دیکتاتوری اکثریت ... حال اگر اکثریت یک جامعه از رنگ آبی بدشان آمد، می‌توانند قانون کنند کسی حق ندارد لباس آبی بپوشد یا رنگ خانه‌اش را آبی کند! ایراد از تفکر است؛ تفکری که برای دیگران تصمیم بگیرد منجر به چنین پارادوکسهایی می‌شود. چنین سلایقی اکثریت بردار نیست؛ یعنی نمی‌توان حتی یک نفر را در جامعه براساس اعتقادات اکثریت مجبور به تغییر مسائل شخصی زندگی کرد ... شاید این همان نقطه تفاوت اعتقاداتمان است! جایی که راه فکر من و شما از هم جدا می‌شود ...

===================================================

و مجدداً جوابی از پسرخاله عزیز:

/ 0 نظر / 6 بازدید