ذهنیت و زندگی

چند صباحی است که تصمیم گرفته‌ام عادت کهنه مطالعه مستمر را در خودم زنده کنم. بسیاری از زمانهای فراغت دوران نوجوانی را با این لذت شیرین سپری می‌کردم؛ با هاکلبری‌فین و تام سایر، با میشل استروگف و چشمان بینایش، با فرزندان کاپیتان گرانت، با وداع با اسلحه و از همه دلنشین‌تر، به یاد ماندنی‌تر و البته تأثیر گذارتر کنت مونت کریستو اثر الکساندر دوما خاطرات و درسهای زیادی آموختم. اما متأسفانه دوران فشرده کنکور سبب شد مطالعه من به کتابهای درسی و کمک درسی محدود شود و اصلاً زمانی باقی نماند تا بخواهم آن را با لذت کتابخوانی سپری کنم. این ترک عادت تا همین سالها نیز ادامه پیدا کرده و غلظت مطالعه در برنامه‌هایم کاهش یافته است. 2-3 ماهی است که تلاش می‌کنم هر روز زمانی را به خواندن نوشته‌های ارزنده یا کتاب اختصاص دهم و البته تا حدودی هم در این تلاش موفق بوده‌ام. دیروز هم کتاب "استخوان خوک و دست‌های جذامی" نوشته مصطفی مستور را خواندم. چند سال پیش هنگام پخش سریال کتاب‌فروشی هدهد با کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" اثر دیگری از همین نویسنده آشنا شدم و از مطالعه آن خیلی لذت بردم. همین مسئله باعث شد که با دیدن اسم نویسنده این کتاب را (که البته تاریخ انتشار آن کمی قدیمی هم هست) بخرم و با اشتیاق بخوانم. این کتاب، روایتی است متقاطع از زندگی انسانهایی که در یک مجتمع مسکونی زندگی می‌کنند و شیوه زندگی کردن و عبور آنها را از مشکلات به چالش می‌کشاند. گفته‌های یکی از شخصیت‌های داستان را عیناً برایتان نقل می‌کنم:

زندگی وقتی شروع میشه سرعت زیادی نداره. در واقع میشه گفت خیلی هم کنده. یعنی برای بچه‌ها خیلی کنده. معمولاً بچه‌ها از زندگی جلوترند. ثانیه‌ها و دقیقه‌ها و ساعت‌ها و روزها برای اون‌ها کش می‌آد. اما همین طور که بزرگ‌تر می‌شند، سرعت زندگی‌شون زیاد می‌شه. وقتی جوون هستیم زندگی همون قدر سرعت داره که ما داریم ... اما بعد زندگی سرعت می‌گیره. زن. بچه. کار. زندگی باز هم سرعت می‌گیره. بیماری. دبستان. ماشین. فریزر. یخچال. تعمیر شوفاژ. شغل دوم. شغل سوم.

دیروز که این قسمت را می‌خواندم، حس کردم که چقدر این جملات، منطبق با شرایط زندگی من است. از کودکی ذهنیتی برایمان شکل گرفته است که یک سال زمانی بسیار طولانی است. اما، اکنون، در 26 سالگی حس می‌کنم یک سال اخیر، مانند هفته‌ای از دوران کودکی گذشته است. پارسال در چنین روزی داماد بودم و ... باور کردنی نیست؛ یکسال از ازدواجمان گذشت. واقعاً سریع و غیرقابل باور؛ خیلی پر حادثه و همراه با تجربه‌های بی‌شمار ... از مراسم عروسی هم یک فیلم و چند تا عکس و کلی خاطره باقی مانده که ورق زدن بسیاری از آنها برایمان دل‌انگیز است. نمی‌دانم چه باید کرد تا سرعت ذهن با سرعت زندگی برابری کند؟

/ 31 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده از کلبه ی ویوارا

سلام.گفتی کتاب..خیلی وقته که دلم لک زده برای اینکه فارغ از هجوم کتاب های کنکور کارشناسی ارشد بشینم کتاب های مورد علاقمو بخونم و غرق بشم در در فضای داستان ها و رمان ها.تابستون که از راه برسه به امید خدا حتما باید جان شیفته ی رومن رولان-جنگ و صلح و رستاخیر تولستوی و.....رو بخونم در مورد سرعت زندگی...من هیچ وقت نفهمیدم چطور 25 سالم شد.اونقدر سریع گذشت که من حتی فرصت نکردم متوجه بشم یک ربع قرن چقدر کوتاه!!! کامنت هاتو تو وبلاگ های طعم گس عشق و نوستالوژی و بستنی داغ زیاد دیده بودم اما اولین باره که میام اینجا ... از آشناییت خوشحالم.سالگرد ازداجتونو هم صمیمانه تبریک می گم پی نوشت مهم:به شما اکیدا اخطار داده می شه که هرگز فراموش نکنید که بارسلونا سرور منچستر و قهرمان مطلق جام باشگاه های اروپاست

فرنوش حبیب نژاد

سلام .... دارم فکر میکنم شما چه وبلاگ شادی دارین.... کسی تا حالا بهتون گفته؟

امامی

سلام...ممنون اقا عادل....کتاب بهترین دوست ادمه که همیشه یکرنگه....موفق باشی..یا علی

یلدا

قشنگ بود... هم تصمیم خوبی که گرفتی و هم جملات کتاب. سالگرد هم مبارک.... ایشالا سالهای سال با سلامتی کنار هم باشید.

هلی

سلام.راجع به گذر زمان من هم به شدت باشما موافقم...این ماهها و هفته ها اصلا معلوم نیست چه جوری می گذرن... مردان هیز وبلاگه منه...

شادی

سلام. اول از همه سالگرد ازدواجتون مبارک.به همراه یه عالمه آرزوهای خوب. یاد کتابهایی که گفتین بخیر...اون ها رو در دوران راهنمایی خوندم که آن هم مدیون مادرم هستم که مرا با کتاب آشنا کرد. در مورد پیشنهاد "سیاوش "برای خوندن ناتور دشت(جی.دی.سلینجر)کتاب خوبیست. و کافه پیانو هم هی....من که خیلی خوشم نیومد. البته این نظر من بود فقط. متاسفانه زمان بیشتر از اونی که تصورش را بکنم برایم در حال گذر است اما چه میشود کرد جز اینکه کاری کنیم که حسرت این روزها بر دلمان سنگینی نکند . موفق باشی دوست من.

كويريات

باید جوان ماند!!! من هم مستور رو دوست دارم. چند کتاب دیگه به جز این دوتا ازش خوند. چند روایت معتبر، حکایت عشق بی شین بی قاف بی نقطه... کتاب های مستور برای من شیرین ترند وقتی حرف اون لحظه دلم باشه... سالگرد ازدواجتون خیلی مبارک. کنار هم همیشه شاد باشین

سمیه

جناب آقای سمیعی زفرقندی(راستی زفر قند یکی از روستاهای یزده؟) ( چون فهمیدیم خانوم شما هم اینجا را میخواند،مخصوصن کامنتا را [عینک] دلمان نیامد به جز خطابه بالا،جور دیگری صدایتان بزنیم) در مورد کتابهایی که خریدم ...دونه دونه میخونم و میام به شما و خانومتان[نیشخند] پیشنهاد میکنم که بخوانید تا حرومم نباشد! نگران نباش مهسا محبعلی را خواندم که با اینکه خیلی تعریفشو شنیده بودم ،خوشم نیومد/کافه پیانو رو دوست داشتم ولی ایراداتی بهش وارد دانستم/15000 ناقابل دادم و دوره کامل کلیدر رو خریدم که واسه خود خودم باشه[ابله] کتابهای مرجان شیرمحمدی(همسر جدید آقای بهروز افخمی)رو هم خوندم و دوسشون دارم! با کتابای گلی ترقی هم حس نوستالوژیم فوران میکنه! کتابای شیوا ارسطویی(آمده بودم با دخترم چای بخورم) و یکی دیگه که جدید خریدم و اسمشو نمیدونم رو هم بدم نیومد و... من خوره کتابم و بدتر اینه که میخوام تمام کتابای دوستداشتنی عالم مال خودخودم و توی کتابخونه خودم باشه!خیلی خلم نه؟![زبان]