گردگیری از یک تخته خاک گرفته!

پیش‌نوشت: اگه خیلی طولانیه، اگه خیلی تکراریه، اگه خیلی پادگانیه، به بزرگواری خودتون ببخشید.

خیلی وقته که این تخته رو گردگیری نکردم و حسابی اونو خاک گرفته؛ دلیلش این نبود که حرفی برای گفتن نیست که خیلی هم حرف زیاده. بیشتر از این جهت بود که دلم نمی‌خواست بیام و هی آه و ناله کنم و از دوری و سختی و دلتنگی و ... بنویسم و انرژی منفی منتقل کنم. اما این روزها حالم بهتره، چون دیگه شمارش معکوس داره به آخر میرسه ... امروز رو هم با عدد 7 شروع کردیم و این یعنی یک هفته دیگه تمومه. یه قسمت دیگه زندگیم هم داره بایگانی میشه و ازش چندین عکس و دوست میمونه و کلی خاطره ....

امروز دلم میخواد یه مروری کنم که این 50 روز چه جوری گذشت؛ اولین روزی که وارد پادگان شدم خیلی فضا دلگیر بود و رو قلب آدم سنگینی می‌کرد؛ دیوارهای رنگ و رورفته، آدمهای عصبانی، شیرهای آب فرسوده و قدیمی و خیلی چیزهای دیگه که شاید تصویر کردنش سخت باشه. بعد از اینکه لباسها رو تحویل گرفتیم، قرار شد هفته بعد ساعت 5 صبح پادگان باشیم. روزهای اول خیلی سخت بود؛ خیلی دلتنگ بودم (و البته همه بچه‌ها بودند) و همه‌ش با خودم فکر می‌کردم که الآن باید کجا باشم و کجا هستم! یاد روزهای خوب و خاطره‌انگیز شرکت و همکارهای عزیزم میفتادم، به یاد خونه و زندگی و خونواده بودم، یاد دوستام میفتادم، روزهایی که اینقدر بچه‌ها دلتنگ و افسرده بودند، برای تلفن زدن باید یک ساعتی تو صف معطل میشدیم و تقریباً حوصله بردار نبود که حتی تلفن هم بزنیم و کمی آروم بشیم. وقتی پنجشنبه اول ساعت 4 مرخص شدیم و قرار شد جمعه صبح برگردم (از شانس بد یا خوب همون هفته اول نگهبان بودم.) داشتم بال در میآوردم و این حس مشترک همه‌مون بود. اولین و آخرین جمعه‌ای که پادگان موندم واقعاً کشنده بود؛ می‌خوابیدم که سنگینی عقربه‌ها رو نفهمم ... و اون روز هم گذشت ... شنبه شروع شد و تصورم این بود که از اون روز عصرها به مرخصی شبانه میریم؛ اون روز وقتی با وسایل آماده و در راه خروج از پادگان بهمون گفتند که جانشین فرماندهی مرکز تمام مرخصی‌ها رو لغو کرده، واقعاً داغون شدم و ریختم بهم. و این روز، روز آغاز دوستی من و حامد شد (اون روز، 49 روز به جشن سردوشی مونده بود.) چون اون هم مثل من همین حس رو داشت. این دوستی کم‌کم کمک کرد تا تحمل مکان و زمان راحت‌تر بشه ... کم‌کم جمعمون کاملتر شد و آواز خوندنها و رقصیدنها و خاطره گفتنها و شب دور هم جمع شدنها شروع شد ... روزها بهتر می‌گذشت و فشار بدنی هم کمتر اذیت می‌کرد؛ تنها مشکل سرمای هوا بود که بعضی وقتها نشستن در اون هوا واقعاً کشنده بود. همین هم باعث شد که همیشه مریض باشیم؛ خود من در این مدت 4 یا 5 بار سرما خوردم؛ با اینکه غالباً مراعات می‌کردم و لباس کافی می‌پوشیدم. این اواخر هم به اردوگاهی رفتیم و چهار روز اونجا بودیم؛ خیلی خیلی سرد بود، شخصاً تا حالا اینقدر سردم نشده بود. اما زندگی در چادر، تجربه جدیدی بود و دوستی‌هامون عمیق‌تر شد و هم رو بهتر شناختیم. در مجموع به روند این دو ماه که نگاه می‌کنم باور می‌کنم که انسان خیلی قوی‌تر از اون هست که خودش فکر می‌کنه؛ فقط باید بخواد و روحیه‌ش رو داشته باشه تا بتونه جلوی مشکلات بایسته؛ روزهای سخت زندگی اردوگاهی و در چادر رو ما با روحیه جمعی به راحتی گذروندیم و حتی خوش گذروندیم، اما روزهای اول که هنوز جمعی نساخته بودیم، روزهای بسیار سخت و دلگیری بود. حالا هم که اینقدر بهم وابسته شدیم که تو همین تعطیلات هم قراره هم رو ببینیم و دور هم باشیم ... قلباً امیدوارم این دوستی‌ها بمونه و مستحکمتر و عمیقتر بشه ....

یه نکته‌ای رو یادم رفت بگم؛ روزهای اول خیلی یاد زندانیان این روزها بودم؛ کسانی که نمی‌دونند جرمشون چیه و تا کی تو زندان می‌مونند و در ضمن هر روز  و هر هفته بازجویی و ... مقایسه که می‌کردم خدا رو شکر می‌کردم که لااقل ما می‌دونیم که دو ماه بعد تمومه و به زندگی برمی‌گردیم؛ لااقل خانواده‌هامون تحت فشار نیستند و صرفاً دوری از ما اذیتتشون میکنه ... امیدوارم که روزی این عزیزان هم به زندگی عادیشون برگردن؛ ان‌شاءالله. 

پی‌نوشت: فکر می‌کنم همون نیمچه وبلاگ‌نویسی که بلد بودم یادم رفته؛ طبیعی هم هست، دو ماه از جریان زندگی دور بودم ....

/ 6 نظر / 12 بازدید
بنفشه

خیلی جات خالی بود...خیلی هم خوبه که اینقدر خوب بهش نگاه می کنی.

فرناز

جاتون خیلی خالی بود...این تجربه های دوری کوتاه مدت بعدها تبدیل می شن به یه خاطره ی دوست داشتنی...!

امیررضا تجویدی

سلام عادل خان خوش آمدید برادر مجازی،خوشحالم که بازگشتید عزیز،دلتنگتان بودیم... چه خوب که زود گذشت و به آغوش خانواده مجازی و حقیقی بازگشتید همش با خودم می گویم:من اگه قرار باشه سربازی برم،خودمو میکشم![اضطراب]

یاسمن

خوشحالم که این تخته سیاه باز با نوشته های خوب شما رنگ و بوی تازه ای گرفته ... چه خوب که خوب گذشته و خاطره ای ماندگار شده برات عادل جان . بله همیشه با همدلی و در کنار هم بودن می شه لحظات تلخ رو شیرین کرد ... منم خوشحالم که این دوران داره تموم می شه و باز شاهد رونق گرفتن وبلاگ دوستی عزیز هستیم ... و اما زندانیان این روزها ... آرزوی خوبی کردی ... تنها می تونم بگم آمین ... وبلاگ نویسی رو فراموش نکردی ... همیشه باید اینطوری نوشت بی تکلف و ساده ... حرفهای دل ...

نرگس

تبریک می گم بابت اینکه سالم و سرحال می بینمتان و ظاهرا از دوره آموزشی جان سالم به در برده اید! خبر می دادید زودتر سر می زدیم.[لبخند]