بوی الرحمن

سکانسی از فیلم آژانس شیشه‌ای

شب در محل آژانس، مکالمه سلحشور (رضا کیانیان) و حاج کاظم (پرویز پرستویی)


حاج کاظم: تو تا حالا جبهه بودی؟ سلحشور: جایی که من بودم، کمتر از جبهه نبود.

حاج کاظم: می‌دونی گردان بره خط گروهان برگرده یعنی چی؟ می‌دونی گروهان بره خط دسته برگرده یعنی چی؟ می‌دونی دسته بره خط نفر برگرده یعنی چی؟ ( درحال گفتن این جملات به دور سلحشور که روی صندلی نشسته می‌گردد و در نهایت صندلی او را می‌چرخاند.)

سلحشور از روی صندلی بلند می‌شود و با اجازه گرفتن از حاج کاظم شروع به صحبت می‌کند: احتمالاً تو مدرسه نقشه ایران رو دیدید؛ شکل یه گربه است. (با اشاره به محل هر یک از همسایه‌ها) عراق، ترکیه، ارمنستان، آذربایجان، ترکمنستان، افغانستان، پاکستان، این کشورهای گوگولی خلیج فارس، عربستان (چشمهایش را کمی بزرگ می‌کند.) می‌دونید نظرشون درباره این گربه چیه؟ اگه می‌دونستید نمی‌ذاشتید یه مربی آبروی ما رو ببره! (صندلی رو به سمت حاج کاظم هل می‌دهد.حاج کاظم برمی‌گردد و اسلحه را به سوی سلحشور نشانه می‌گیرد.) سلحشور ادامه داده: دهه‌ت گذشته مربی! یه دهه هر کاری کردی ساکت بودیم. گرفتی ساکت بودیم. پس دادی ساکت بودیم. حالا اجازه بده ما حرف بزنیم. خانمها! آقایون! دوست دارید یکی از این همسایه‌ها دوباره به ما حمله کنه؟! (یکی از جمع: اصلاً) دوست دارید خدایی نکرده دوباره جنگ بشه؟ (همون فرد:ابداً) ثبات؛ دهه ما دهه ثباته. امنیت. این کشور کی باید روی امنیت رو ببینه؟ کی باید روی ثبات رو ببینه؟ اون پسره تو (اشاره به بیرون از آژانس که پسر حاج کاظم آنجا ایستاده) کی میتونه واسه آینده‌ش برنامه‌ریزی کنه! دهه من هم نیست! و شروع درگیری ...

پی‌نوشت1: خیلی وقت است که آژانس شیشه‌ای را ندیده‌ام و خیلی دلم برایش تنگ شده؛ برای همه شخصیت‌هایش ... بالاخص سلحشور. اگر دیالوگها دقیقاً همانند فیلم نیست، از من ببخشید. حافظه‌ام تا همین حد یاری کرد.

پی‌نوشت2: دوست داشتم در مورد اعترافات بنویسم؛ در مورد آقای ابطحی که تا همین دو ماه پیش هر روز عصر وبنوشته‌هایش را می‌خواندم و غالباً از نوع نگاهش لذت می‌بردم. ولی فعلاً از این موضوع صرف نظر کردم ... خیلی‌ها هم نوشتند؛ خیلی‌ها در بی‌اعتبار خواندن این سخنان و برخی هم در نکوهش اعتراف کنندگان که اگر هم شکنجه و سختی بر شما گذشت، باید پابرجا بمانید و از مواضع خود و حزب و گروهتان دفاع کنید. به هر دو گروه عرض می‌کنم؛ شب دراز است و قلندر بیدار ... در چنین مواردی است که گذر زمان را خیلی دوست دارم تا ببینم تاریخ چگونه نوشته خواهد شد و نسل‌های بعد چگونه قضاوت خواهند کرد. فعلاً به همین اکتفا می‌کنم که آقای ابطحی را دوست دارم؛ چه تپل باشه و چه کمی لاغرتر؛ گرچه همچنان هم کمی اضافه وزن دارد.

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان

متاسفانه هیچکی خودش نیست توی این مملکت همه تظاهر می کنند به ایمانشون به نمازشون به حجابشون به... امثال آقای ابطحی زیادن تقصیری هم ندارن

مریم

دیگه دوست ندارم در مورد اعترافات بخونم! در مورد حسم به ابطحی هم دیگه مطمئن نیستم! همون طوری که یه شبه حس کردم نمیدونم شریفی نیا رو دوست دارم یا نه! من آژانس شیشه ای رو فقط یه بار اونم نصفه دیدم! شاید باید ببینم!

شکلات تلخ

در این که زنان کم توان هم هستند شکی نیست اما این که زنان پر توان در کشور ما نادیده گرفته می شن امری غیر قابل رد کردنه . من وقتی مینی مالی می نویسم یا تکه ای از تاریخ رو رو می کنم برای اینکه یادمون نره که ما زنان ایرانی کی هستیم. چه بسا زنان ایرانی توانمند در کنار مردان ایرانی توانمند و البته با شعور بالای فکری تیم قدرتمند تر و کامل تری رو تشکیل می دن.[چشمک]

شوکا بهاری

دلم براي اين فيلم تنگ شده.

الهه

آژانس شیشه ای را دوست دارم.همیشه دوستش داشتم و به قول شما سلحشور را بیشتر! در مورد ابطحی حتی اگر انکار هم نکند من و امثال تو می دانیم خود انکار است!

نرگس

این روزها حاج کاظم ها یا با سینه سوخته در بیمارستان به انتظار مرگ خود نشسته اند. یا نگران بچه های دربند خود هستند. شاید هم خودشان دربند باشند و فردا مجبور به اعتراف شوند. هرچند که حرف های سلحشور درست است اما تکلیف خیلی چیزها باید روشن شود و بعد آرامش و آسایش...

امید یگانه

سلام عادل جان[گل] دهه ما گذشته...همینطور دهه اونا...[خنثی] میلاد منجی مبارک...[لبخند][گل]

حبیب محمدزاده

ما/در ایران عزیز با هیچ دختر بچه ای همکلاسی نبوده ایم و پلیسهای زن زیاد ندیده ایم *** چند سالی پیش از این در کشور کوچک همسایه ـ کشور دوست و برادر ـ زنی که چشمان زیبایی داشت و هفت تیرش را به کمر باریکش بسته بود به من فرمان ایست داد چند سالی می شود که قلبم ایستاد *** مرد از پشت تفنگ همه چیز را زیر نظر داشت لعبتان حور لعبتان غلمان ما فکر می کردیم او هرگز تیری در بهشت شلیک نمی کند *** زندگی ابتدای مرگ است با تو زندگی نخواهم کرد *** من روی صندلی نبودم / کسی روی صندلی تیغ کشیده بود من نبودم / ابر صندلی بیرون زده بود داشت گریه می کرد

فری پر طلا

از ریشه با این آژانس حال می کنم! چه خوب کردی نوشتی! حافظت ذره بین ! من ناسیونالیست نیستم! هیچ وقت هم ناسیونالیسم رو نتونستم درک بکنمف حتی در سطحی ترین حدش! اصلا چرا باید گربه ای باشه و همسایگانی در طمعش؟ این مرزها رو نمیفهمم! به نظرت این مرزا به چه دردی می خورن؟ چه کارایی دارن؟ جز اینه که چهارچوب خاصی رو به ما القا می کنه؟ جز اینه که قابلیت تضاد منافع رو بالا می بره؟ جز اینه که دنیا دو تصادفی می کنه؟ اگه شانس بیاری و زیر کشورت معدن باشه ، تو مایه دار می شی! ولی مگه دنیا واسه همه ما ها نیس؟ مرز می سازیم تا بتونیم نسبت به هم بی تفاوت باشیم. بتونیم حسابمونو جدا کنیم از هم ، فری این نظم رو دوست نداره! این نظم نیست ، تعادلیه زورکی ! یه بلاگ بنویس اگه وقت کردی در این مورد مهم ! همین!