دلگیری و کمی هم بیشتر

1- مدتی است که از طرف شرکت، به عنوان نماینده در شرکت دیگری مشغول به کار هستم و مسئولیت هماهنگی دو شرکت و همچنین تدوین و بررسی مدارک مشترک بر عهده من است. چند روز پیش مدیر بالادست من از احتمال جابه‌جایی مجدد و بازگشت به شرکت باخبرم کرد. (البته هنوز قطعی نیست.) از نظر کاری این انتقال تأثیری در آینده شغلی من ندارد و حتی شاید موجبات پیشرفت من را نیز فراهم کند. اما ... خیلی ناراحت و دلگیر شدم. 8 ماه است با عده‌ای هم‌نشین و هم‌صحبت شده‌ام و هفته‌ای 50-40 ساعت از زمانمان را با آنها می‌گذرانم. این مصاحبت که حتی به خارج از محیط کار نیز کشیده شده، برایم به عادتی دل‌چسب و دوست‌داشتنی تبدیل شده است و این دوستان را همانند افراد خانواده‌ام می‌بینم. البته بدیهی است که دیر یا زود این جمع از هم جدا می‌شوند، ارتباطاتمان شکل کم‌رنگ‌تر و رقیق‌تری به خود می‌گیرد و از این  دوره خاطراتی باقی می‌ماند و بس. زندگی همین است، همین گذر زمان و حضور در جمع‌های مختلف و به جا ماندن یاد و خاطرات تلخ و شیرین؛ من هم به عنوان تفریح قدیمی خاطره‌بازی می‌کنم و دلم را با آنها قلقلک می‌دهم.

2- " چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم " هم تمام شد. صفحات پایانی را با سرعت بیشتری خواندم و از صفحه صفحه آن لذت بردم. نکته جالب توجه برایم آن است که چنین داستانی با این تعدد شخصیت، از پرداختن به جزییات غافل نمانده است و کوچکترین اتفاقات روزمره را تشریح نموده است. همین شیوه نگارش است که قصه را زندگی می‌بینیم و با آن همراه می‌شویم. در قسمتی از داستان می‌خوانیم:

با نینا پشت میز آشپزخانه نشسته بودیم و برای مهمان‌های عروسی بسته‌های نقل یادگاری درست می‌کردیم. نقل‌های رنگی را می‌ریختیم توی تورهای چارگوش کوچک که مادر گلدوزی کرده بود و با بندینک‌های ساتن سر تورها را گره می‌زدیم. روی یک سر بندینک نوشته شده بود "آلیس و یوپ" و روی سر دیگر تاریخ عروسی چاپ شده بود.

آنقدر لحظات با دقت توصیف شده‌اند، که گویی آنجا بوده‌ام. نه! گویی نه! راستی آنجا بودم. روزهای قبل از نامزدی‌مان را به خاطر می‌آورم که روی کاغذهای کوچکی اسم و تاریخ را می‌نوشتم؛ یا  نوشتن کارت‌های عروسی و به هم متصل کردن اجزاء آن را به یاد می‌آورم و ... چه زود گذشت.

پی‌نوشت: دیشب بعد از مدتها فرصتی دست داد و فیلم " Seven Pounds " را که یکی از دوستان عزیز توصیه کرده بودند، دیدم. فیلم گیرا و تفکربرانگیزی بود. به شما هم توصیه می‌کنم آن را از دست ندهید. البته از دوستانی که فیلم را دیده‌اند سؤالی دارم؛ چرا اسم فیلم را هفت پوند انتخاب کرده‌اند؟!

/ 25 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هِرا

سلام... غصه نور. هر تغییری مقدمه یه پیشرفتی تو زندگیه. هنزو یک سال از زمانی که من مجبور شدم همکارهای ده ساله ام رو ترک کنم نشده، اما الان که خوب فکر می کنم میبینم، زیاد هم بد نشد... [چشمک]

یاسمن

سلام ... جا به جایی همیشه یه حس تلخی توش داره ... مخصوصاَ که قرار باشه از آدمهایی که بهشون عادت کردیم دور بشیم ... اما خوب زندگی رو همین تغییرها و فراز و نشیب ها می سازه . امیدوارم هر جا که هستین موفق باشین .

شکلات تلخ

1= عادت چیز مخربی است .پس همیشه سعی کن کمتر عادت کنی . 2= این کتاب رو به آخر نرسوندم. چرا؟؟ نمی دونم!! 3= اگه فیلم رو پیدا کنم می خرمش . فعلا اسمش رو یادداشت کردم. 4= سلام و خداحافظ

1دوست

دوستان واقعی جواهراتی هستند گرانبها که به دست آوردنشان سخت و نگه داشتنشان سخت تر است...... راستی کتابی که معرفی کرده بودید رو شروع به خواندن کردم

صدای سکوت

سلام وب جالبی دارین خوندم چند تا از پستهای قشنگتون رو فرصتی بود سر بزنین به روزم

مهدخت

سلام من که دوست ندارم به هیچ چیزی عادت کنم . میدونم که اکثر ما به جای انجام کارهای اساسی دچار مشغله شدیم و این باعث میشه که وقت چندانی برای کارهایی که دوست داریم نداشته باشیم اما خیلی برام جالبه بدونم که شما با این حجم کار چطوری وقتتون رو تنظیم می کنید که به علایقتون (کتاب و فیلم) هم برسید . لطفا راهنماییم کنید

راهبه

من هم تا مدتها پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه تهران گیج بودم... هر وقت دلم میگیره می رم اونجا و جلوی دانشکده می شینم..حتی اگه الان دیگه هیچ کدوم از رهگذر ها رو نشناسم...

امید یگانه

سلام عادل جان[گل] ممنون از حضور و کامنت قشنگت[لبخند]

سمیه

کتابهای دیگه خانوم پیرزادم قشنگه! همشونو بخون! فیلمی که گفتیو ندیدم ! ایشالله خاطرات نامزدی و عقد و عروسی و...تا همیشه تو دلتون خوش بدرخشه و با یادآوری اونها با همسر عزیزتون نوستالوژی بازی بکنید! دوستای قدیمی و 10ساله...دقیقن ...منم همشونو گذاشتمو اومدم یه جای دیگه و اصلن پشیمون نیستم و لی با همشون رابطه تلفنی و حضوریو دارم

محمود

سلام البته عادت نکردنم چیز خوبی نیست چون برادرم به خاطر تنوع طلبی ازدواج نمی کنه