غیرمنتظره مثل املت!

همین غیرمنتظره بودنشه که باعث میشه گاهی تلخ باشه گاهی شیرین؛ گاهی سرخوشمون می‌کنه و گاهی بهمون ضدحال می‌زنه! وقتی برنامه‌هات رو چیدی و کلی بالا و پایین کردی تا به فلان کار برسی و بهمان کار رو انجام بدی، یهو همه‌ش می‌ریزه بهم! ولی آخرش می‌بینی که همین بهم خوردنه باعث شد که به کارهای مهم‌ترت برسی! می‌تونی یه شب تا صبح درد بکشی و همه‌ش نگران فردا باشی که باز هم به خاطر خواب‌آلودگیت به‌ت گیر می‌دن، ولی هیچ فکرش رو هم نکنی که همین درد باعث شه که با یه مرخصی استعلاجی صبحونه رو با اونهایی که دوستشون داری،تو هوای خنک بهاری و تو قهوه‌خونه‌ای تو درکه، یه املت خوشمزه نوش‌جان کنی! همینه که هنوز می‌گم تکنیک زندگی کردن بلد نیستم. هنوز نتونستم با جون و دلم باور کنم زندگی زیباست و از این زیبایی‌هاش لذت ببرم. باید بیشتر یاد بگیرم ... تو لحظه‌لحظه اون شب کذایی، به جای اینکه به دردم و درمونش فکر کنم، فقط نگران خدمت و شرکت و خواب‌آلودگی فردا بودم و کلی حرص خوردم! ولی جای همگی خالی ... املتش خیلی خوشمزه بود.

/ 6 نظر / 11 بازدید
nazi

آخی!این که میگن مصلحت همینه دیگه!

راهبه

نکته اون املت این بود که در کنار کسانی که دوستشون داری نوش جان شد.....نوش جانتان!!!!

شکلات تلخ

دلخوشی های کوچیک زندگی کم نیست اما عجیبه برنامه های به ظاهر بزرگ تر چنان درگیرمون کرده که همه چیز رو یادمون رفته. الان که از املت و درکه حرف زدی دیدم یک سالی میشه درکه صبونه نخوردم در حالی که از خونه تا اونجا 10 دقیقه راهه . انوقت هر روز صبح 30 دقیقه رفت و 30 دقیقه برگشت رو برای نوشتن تحلیل های سیاسی اعصاب خرد کن هر روز می رم و می یام. تاز ه خونه هم که می رسم باید شب خبرها رو چک کنم. گوش به زنگ تلفن باشم و ... که چی ؟؟ خودم هم نمی دونم [چشمک]

شیما

سلام...خوب می نویسی...نظرت تو وبلاگ آنی دالتون قشنگ بود: "اگه مثل استامبولی معمولی و بی مایه باشی لازمه که یه چیزی کنارت باشه. تازه بیچاره استامبولی که مجبوره یه چیز دورنگ رو کنارش تحمل کنه...."(هر چند استامبولی هم خیلی بی مایه نیستا) تا حالا اینجوری به قضیه نگاه نکرده بودم...خوشحال میشم بهم سر بزنی[گل]

طلا طلا!

حاجی املتتم! من تکنسین زندگیتم خودتو بسژار به من تا املتای زندگیتو افزون کنم! همبرگرمی! خیارشورمی! اصلاَ کلاَ همه چیزمی!