بوی پاییز

دیروز بعدازظهر یه نم بارونی زد؛ یه کم خیس شدم ... ولی اصلاً دلم نمیخواست به مقصد برسم؛ دوست داشتم راه طولانی‌تر بشه و من تا میتونم از این قطره‌های بارون لذت ببرم؛ ... گر چه هوا هنوز گرمه، ولی من بوی پاییز رو دیروز حس کردم؛ دلم تنگ شد برای دوران دبستان؛ برای روزهایی که از اومدن مهر و باز شدن مدرسه کلی ذوق می‌کردم؛ برای روزهایی که ذوق خرید کیف مدرسه داشتم؛ جلد کردن دفتر؛ معلم و معلم‌های جدید؛ ... اصلاً شوقی که اون روزها داشتم از جنس و حال و هوایی بود که دیگه خیلی وقته سراغم نیومده! الآن همیشه برای تجدید خاطرات اون دوران اواخر شهریور به محله کودکی سری می‌زنم، به مغازه‌هایی که ازشون خرید می‌کردیم و به یاد اون روزها خرت و پرت‌هایی می‌خرم تا اون ذوق قدیمی رو تو وجودم زنده نگه دارم.

چند دقیقه پیش که به سوپرمارکت دم شرکت رفته بودم، از دیدن فیلم جدیدی که روی پیشخون گذاشته بودند و به تازگی به شبکه سینمای خانگی اومده، شوکه شدم: "سنتوری"! چی شد که فیلمی که تا همین 3 سال پیش نمی‌شد تو سینما اکران بشه، حالا شدن سی‌دی و امکانش هست که مردم اون رو چندین و چند بار تو خونه ببینند!!؟!؟ نتیجه؟ ضرر چندین و چند میلیونی به تهیه کنندگان فیلم ... همین! ما که فیلم رو دیدیم، چند بار هم دیده بودیم، سی‌دیش رو هم که خریدیدم، ... مشکل اکرانش تو سینما چی بود؟!؟! یه نفر میشینه تو ارشاد؛ بی‌دلیل و با هزاران غرض و مرض! تصمیم میگیره اجازه نمایش به یه فیلم بده و به یه فیلم نده! بعدش هم که میره بعدی میآد با غرضها و مرضهای جدید! فیلم توقیفی سال پیش رو اکران میکنه! به خاطر اکران یه فیلم، از مردم عذرخواهی میکنه و خلاصه کارها و برنامه‌ها و سیاستها و ... عوض میشه! فقط ... هیچی! فقط توصیه می‌کنم برای حمایت از داریوش مهرجویی عزیز حتماً این فیلم رو بخرید تا ذره‌ای از ضرر هنگفت تحمیل شده به سرمایه‌گذارهای فیلم، جبران بشه.

کند شدم! نمی‌دونم برای چی ... ولی تا بخوام بیآم یه مطلب بنویسم، کلی طول میکشه! یه خورده‌ش هم خودسانسوری عمیقیه که بهش دچار شدم! دوست داشتم بحث "شک و ترس" رو ادامه بدم؛ دوست داشتم بیشتر در موردش بنویسم؛ ولی همه‌ش ترسیدم از خطوط نامرئی قرمزرنگ عبور کنم و خلاصه ... ! شاید همه اینها من رو داره هل میده به سمت اسباب کشی! وردپرس، بلاگر و ... فکرش هستم؛ ولی فقط برام مهمه که بتونم آرشیو این وبلاگ رو هم منتقل کنم. تا بعد ...

/ 7 نظر / 20 بازدید
کویریات

تا همین الآن از سه نفر بوی بارونی که تو تهران مردم رو یاد پاییز انداخته شنیدم (خوندم). جالب ه خوندن دیدگاه های متفاوت از دیدن یه بارون کوتاه. دوست داشتم. من هم عاشق کیف و دفتر و مداد خریدن واسه مدرسه بودم و هستم. عجب حس بی مثالی است کودکی[لبخند]

امیررضا تجویدی

سلام عادل خان راستش در مورد مهرماه که نظر من درست عکس شماست،هنوزم که هنوزه با وجود اینکه کابوس مدرسه تموم شده اول مهر بدترین روز زندگی منه،افسردگی که این روز واسه من میاره از هزار جور بدبختی بدتره.تازه اگه ترک ابرای پائیزی چاوشیم گوش کنیم که واویلا!!!

هیوا

سلام آره واقعا چه حس وحالی بود!! یادش به خیر! تازه من یادمه که با خواهرم می نشستیم کلی جلو جلو دفترا رو خط کشی هم می کردیم!! اما من هیچ وقت به یاد اون روزا نمی رم از محله بچه گی خرید کنم! کار جالبی کردید شاید منم به سرم زد این کار رو کردم! خوب اینم از اوضاع مملکته دیگه!! راستی نذار دچار خود سانسوری بشی! یعنی اگه اجازه بدی هی بدتر و بدتر میشه! اینجا راحت باش! هرچی به ذهنت می رسه بگو! به نظر من که بحث قشنگی بود! ادامه بده بذار ما هم حرفهای دلمون رو بزنیم در کنار حرفهای شما!!

فرناز

نمی دوونم چه چیزی باعث شده بود که وقتی دبستان می رفتم فکر کنم بدون کفش نو مگه می شه اول مهر مدرسه رفت!خیلی برام مهم بود این قضیه...یادش به خیر...یادآوری خوبی بود هر چند مدرسه رو دوست نداشتم!!!

نگین

آخخخخخخخخخ خرید دفترای باربی و غر غرای مامان چه کیفی می داد.ولی اصلا دلم نمی خواد به اون دوران که هیچی نمی فهمیدم برگردم

mouse

این سنتوری جدیدو ندیدم ولی می گن کلی سانسور داره خودسانسوری هم خوب گفتی. یکی ا زدلایلش اینه که اینجا رو آشناهات می خونن وبرای همه شناخته شده ای