ترس و تعصب

اون روز که در مورد "شک و ترس" نوشتم، طبق عادت همیشگی‌م به رفتار خودم شک کرده بودم؛ به خود شک کردنم! کلاً عادت کردم که تعصب نداشته باشم، در هیچ زمینه‌ای؛ چون همونجور که ویولتا نوشته، تعصب آدم کور می‌کنه؛ تعصب نمیگذاره آدم فکر کنه و وقتی هم وارد بحث میشی و یا مقاله و نوشته‌ای میخونی که مخالف نظرته، به جای اینکه به محتوای اونها فکر کنی که چی میگن و پایه‌های استدلالیشون چیه، دنبال اینی که ایرادشون رو بگیری و باهاشون بجنگی و طرف رو قانع کنی! یه آدم متعصب دچار صلبیت ذهنی شده، هیچ وقت فکر نمیکنه که اشتباه میکنه؛ هیچ وقت به رفتار و اعمال و تفکرات خودش شک نمی‌کنه؛ برای همین هم غالب این افراد توانایی جذب کمی دارند؛ یعنی قدرت این رو ندارند تا دیگران رو به سمت اعتقاداتشون یا رفتارشون یا هر چیزی که قبول دارند، سوق بدند. بعد از اون نوشته، دوست عزیزی تو قسمت نظرات اشاره جالبی کرده بود که نباید با کمک ترس بر شک غلبه کرد و تنها چیزی که می‌تونه شک رو برطرف کنه، یقینه. بیشتر که فکر کردم دیدم کاملاً درسته؛ اگه رسوبهای ذهنیمون رو پاک کنیم و بدون تعصب نگاه کنیم، اون موقع ترسی وجود نداره؛ با هر معیاری که داریم، صحت و سقم یه عمل رو می‌سنجیم و بعد تصمیم می‌گیریم. این ترس خودش ناشی از تعصبه؛ ناشی از نگاهیه که به ما اجازه نمیده یه جور، غیر از اون قالب ذهنیمون فکر کنیم، شاید برای اینکه پاسخ درستی به شک‌هامون بدیم لازمه که تعصب نداشته باشیم ...

پی‌نوشت1: و این داستان ادامه دارد ...

پی‌نوشت2: بیشتر مطالبی رو که آماده کرده بودم در مورد تعصب بود، که خیلی کامل‌تر و روون‌تر تو آخرین پست نسوان مطلقه معلقه نوشته شده که کاملاً با اعتقادات و تجربیات من سازگاره.

/ 11 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nazi

با همش موافقم.من خودم شاید واقعا متعصب بودم.اما اتفاقات پارسال باعث شد که تصمیم بگیرم دیگه متغصب نباشم.فعلا دارم تمرین میکنم!!البته تو خیلی موارد متعصب نیستم.فقط تو مورد وطن خیلی

حامد

آقا من هر طور فکر میکنم جور در نمیاد اصلآ . یعنی هر چی فکر میکنم میبینم هیچ ربطی بین ترس و تعصب وجود نداره. برای من نه تعصب داشتن روی بحثی ترس داره نه تعصب نداشتن . "کلاً عادت کردم که تعصب نداشته باشم، در هیچ زمینه‌ای؛ " حاضرم قسم بخورم این جمله حقیقت نداره ... هوم ؟‌ میخواین یه کم به همین فکر کنید . واقعآ شما توی هیچ زمینه ای تعصب ندارید ؟!‌ من باور نمیکنم .

فرنوش حبیب نژاد

سلام عادل جان ..خوبی ؟ ممنون که هنوز به بلاگم سر می زنی و لطف داری . من خوبم و مشغول زندگی ....

یاسمن

نمی دونم چرا الان اینجام ... سر زدن به وبلاگ دوستی که خسته شده بود از یاس و ناامیدی و جمله های تکراری من ... حتی مطلبت رو هم نخوندم ... به هر حال گفتم تا اینجا اومدم یکی دو خطی بنویسم ... پایدار و برقرار باشی .

الهه

نداشتن تعصب مشکله! راستش فکر می کنم هممون به هر حال روی یه چیزی یا یه چیزایی تعصب داریم!!!شاید انقدر مسایل کوچیکی باشن که به چشم نیان!!! ولی معتقدم تعصب ترس میاره!شاید ترس از دست دادن!ترس اشتباه بودن!ترس نا امیدی!ترس...

فرهاد

سلام اقا تو وب بکسمون چندتا عکس قدیمی هست ببینید بد نیست

شکلات تلخ

تعصب نابود کننده عقله . باور کن . راستی سلام .چطوری ؟؟ خوبی؟؟[چشمک]

مهدی

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود اگر یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی!

هیوا

سلام آقا عادل خوبي؟ كجايي پس اين روزا؟