روزمرگی دوست‌داشتنی

این چند وقت هم کم نوشتم، هم اینکه همه نوشته‌هام بوی پادگان و ژ-3 و پوتین و ... می‌داد. البته طبیعی بود دیگه؛ دو ماه از جریان زندگی دور بودم، شکل زندگیم عوض شده بود. خیلی از عادتهای قدیمی‌م رو ترک کرده بودم و عادتهای جدیدی جایگزینشون شده بود. اصلاً یه عادل دیگه شده بودم. به جای اینکه ساعت 6 از خواب بیدار شم، 4 پا می‌شدم؛ دیگه وسواسم رو کنار گذاشته بودم، لباسهای دیگه‌یی می‌پوشیدم، صبح‌ها به جای اینکه بیام پشت میز کارم تو شرکت بشینم، دم اسلحه‌خونه تو صف بودم تا اسلحه‌م رو تحویل بگیرم. یه عادت همیشگی این دو ماهه‌م این بود که هر روز که بیدار می‌شدم (یا اینکه اگر  به مرخصی شبانه رفته بودم، به محض اینکه صبح وارد آسایشگاه می‌شدم.) تعداد روزهای باقیمانده به روز سردوشی رو می‌شمردم. 45 ... 37 ... 12 ... 10 3 روز و 8 ساعت ... تا اینکه بالاخره پس از یک روز بارونی و یه ساعت و نیم زیر بارون ایستادن و رژه رفتن تموم شد ... چقدر 2 - 3 ساعت پایانی تو پادگان بودن سخت بود؛ دوست داشتم زودتر برگه امریه‌م رو بگیرم و برم؛ نمی‌خواستم دلگیری خداحافظی رو تحمل کنم؛ باورم نمی‌شد منتظر این لحظه بودم؛ چقدر بغض‌ها شکسته شدند و ... خلاصه لحظات سختی بود ...

و حالا که در محل کارم نشستم و از مرخصی دو هفته‌ای پایان دوره لذت می‌برم، عمیقاً دلم برای دوست‌های عزیزم تنگ شده، دوست‌های عزیزی که هدیه خدا بودند (و هستند) و به هم کمک کردیم و اون روزهای سخت رو برای هم کمی راحت‌ترش کردیم. قطعاً اگه اون جمع دوستانه نبود و اون کنار هم بودنها و خندیدنها و درددل کردنها و ...، تحمل اون فضا تقریباً غیرممکن بود.

و ... زندگی‌م به جریان خودش برگشت؛ جریان دوست‌داشتنی همیشگی، روزمرگی مورد علاقه ... سر کار اومدن، خرید رفتن، فیلم دیدن، با خانواده بودن و آخر هفته‌های دلچسب، و ... تمام اینها به اضافه نداشتن دغدغه صبح زود بیدار شدن و نگهبانی و شب ماندنهای اجباری در پادگان، همه باعث میشه تا دوباره یادم بیآد که زندگی چقدر زیباست و دوست‌داشتنی ... چه لذتی بالاتر از اینکه عصر با کمی خستگی قدم‌زنان به سمت خونه بری و سر راه هم کمی خرید کنی ... برسی خونه و با خیال راحت رو مبل لم بدی ...

/ 18 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلام سلام سلام رسیدن بخیر!‌ پس این دو ماه تموم شد و حالا شما خوشحالی از اینکه به روزمرگی دوست داشتنی خودت رسیدی!‌ خوش اومدی!‌ ای خوشحالیت خوشحالم! [بغل]

نازی

گاها قدر نعمت های قشنگ زندگیمونو نمیدونیم.از روزمرگی شکایت میکنیم.از اینکه هر روز باید کارای روز قبلو بکنیم.ولی وقتی از دستشون میدیم دلمون واسشون تنگ میشه.چه آدمای عجیبی هستیم!!!

ملدیس

آره می دونم : نیچه می گه سرچشمه درزیراست....

یاسمن

این لذت گوارای وجودت باد عادل عزیز ...

راهبه

سلام....مگه سربازی 2 ماهه؟؟...یا من قوانین رو نمیدونم...خب از این به بعدش چی میشه مگه؟؟.....این سوال تبصره ای بود... ولی خوشحالم که خوشحالید و آسوده....

راهبه

راستی تولدتان مبارک.....چه تقارن خوبی بین پایان دوره سخت و تولدی دیگر!!!...[گل]

mouse

برگشتی ؟ رسیدین بخیر روزمرگی رو خوندم روز ه مرگی و اینطوری هم معنا میده

نوستالوژی

خداروشکر که اینقده حس خوبی واست بوجود اومده...چه عجب یکی از این روزمرگیها خوشش اومده و تعریف کرده ازش...در هرصورت شاعر میگه: قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرقتار آید...البته سربازی مصیبت نبود..ایشالله هیچوقت مصیبت نبینی...منظورمو که گرفتی برادر؟

مریم

سلاممممممممممم! بالاخره تموم شد! الان به این فکر افتادم که سرباز وطن مینوشته حتی توی یه فرصت کوتاه! پس وقت میشه بنویسم من بلد نیستم هنوز درست بعد از گذشت 6 ماه وقتم رو تنظیم کنم و به همه کارم برسم[گل] به هر حال تبریک میگم! یه آدمی میگه همیشه فکر به اتفاق افتادن یه حادثه بیشتر از خود اون حادثه ترسناکه... فکر کنم اونقدرها هم عذاب آور نبوده و به هر حال دوره ای بوده با تلخی ها و شیرینی های خودش اما فکرش عذاب دهنده بوده