دو هفته و چهار روز گذشته، روزهای سخت و عجیبی بودند؛ زندگی پادگانی شرایط بسیار جدیدی برای من درست کرده بود که انتظار اون رو نداشتم و طبق عادت معمول زندگیم شمارش معکوس برای پایان دوره رو شروع کردم؛ امروز هم با عدد 33 صبحمون رو شروع کردیم؛ این اعداد حکایت از گذر عمرمون دارند و هر روزی که میگذره به مرگ نزدیکتر میشیم؛ مرگی که شاید در همین نزدیکی است، خیلی نزدیک ... راستش امروز که به مرخصی شبانه اومدم (البته بماند که هفته گذشته هم چند روزی مرخصی شبانه داشتم به منزل آمدم؛ اما امروز خیلی زود مرخص شدیم و به محل کارم آمدم.) احساس خلاء خاصی داشتم؛ خلایی ناشی از رسیدن به آرزویی نزدیک که برای خودم خیلی بزرگش کرده بودم خیلی! روزهای اول رهایی از اون فضا و اون پادگان در حد یک رویای دور و دست نیافتنی بود؛ اما حالا که پشت میزم در شرکت نشستم، میبینم که چه آرزوی کوچکی بود؛ زودتر گذشتن روزهای زندگی؛ اصلاً مگه این هم میتونه آرزو بشه! درسته که خیلی سخت بود و هست؛ زندگی در پادگان، رژه، دوی صبحگاهی، غذاهای با کیفیت پایین، آدمهایی که روزهای اول خشن و روزهای بعد مهربان شدند، و خیلی چیزهای دیگه؛ اینها اصلاً خوب نبودند به هیچ وجه! اما دلم برای بچهها تنگ میشه؛ برای دوستان جدید و عزیزی که پیدا کردم و مطمئنم چند تاشون تا همیشه دوستم خواهند موند. حامد عزیزی که دو هفته است با هم آشنا شدیم؛ اما عمق رفاقتمون در حد رفاقتهای چندین و چند ساله است. حامد عزیز در روزهای دلتنگی و دلگیری پادگان خیلی کمکم کرد و فضا رو برام قابل تحملتر کرد. راستش یه خورده نظام نوشتن یادم رفته؛ برای همین پراکنده میگم؛ بیشتر دلم میخواست به این موضوع اشاره کنم که شاید تجربه این 17 یا 18 روز گذشته من رو کمی تغییر داده و به من ثابت کرده که دیگه نباید انتظار کشید؛ انتظار برای گذر عمر و نزدیکی به مرگ؛ زندگی میگذره خوب یا بد؛ نه باید غصه تند گذشتن لحظات شاد رو خورد و نه باید غصه کند گذشتن لحظات غمگین و سخت؛ باید در هر شرایطی مثبت دید (که البته من روزهای اول نتونستم.)؛ من هم این دو ماه رو دوست دارم، چون دوستهای خوبی مثل حامد و نوید و محمد و ... برای من باقی گذاشت که شاید برای داشتن اونها باید سالیان سال از عمرم رو هزینه میکردم.
در این چند روز خانوادهام خیلی اذیت شدند، ... نمیدونم چه جوری باید از همهشون تشکر کنم که کمکم کردند این روزها با سختی کمتری بگذره؛ بالاخص همسر عزیزم که خیلی سختی کشید و بروز نمیداد تا من کمتر تحت فشار باشم؛ امیدوارم که بتونم زحمات همهشون رو جبران کنم ... هر چند این همه لطف رو بعید میدونم بشه پاسخ گفت.
دیگران چه گفتهاند ()نمیدونم تو یه همچین روزی میشه چی نوشت! میشه از گل و بلبل و سنبل و نسیم و ... گفت؟ میشه چشم رو بست و خیالبافی کرد و از یک سفر رویایی به سواحل فلان دریا یا دیدن بهمان مکان تاریخی گفت؟ ... نمیدونم شما چه جورید؛ اما من یکی نمیتونم بنویسم و از غمم نگم؛ از روز بدی که بهم گذشت نگم؛ از بوی خونی که در کوچه و خیابونهای شهرمون جاری بود، از چشم گریون دختری که پدرش را تعقیب کردند و گلولهای به قلبش زدند و رفتند، از استرسی که ساعتها کشیدیم که قرار است امروز چند نفر از دوستان و همشهریهامون رو از دست بدیم و چند خونه قراره پر از غم بشه، ... همه اینها رو تحمل کردیم، پس وجود داره، پس وجود داریم، پس چرا گفته نشه؟!؟! دوستان من! دیروز شهر ما یه جور دیگه بود؛ یه جوری که من دوست نداشتم و امیدوارم هیچ وقت دیگه اونجوری نشه؛ البته بعید میدونم، گویا باید پوست کلفتتر باشیم و همچین روزهایی رو راحتتر تجربه کنیم ....
ولی حالا که قبل از رفتن به پادگان این آخرین نوشته است، یه کم از این چند روز بگم ... چهارشنبه ساعت 2 پادگان بودیم؛ کلی صحبت و نصیحت و وقتکشی ... آخر سر هم لباسهامون رو دادند و ما رو تو یگانهامون تقسیم کردند؛ بعد هم گفتند برید لباسها رو اندازه کنید و آرمها و اتیکتها رو روی اونها بدوزید و سهشنبه صبح ساعت 5 دم دژبانی باشید؛ احتمالاً یک هفته یا شاید هم ده روزی رو پادگان بمونیم. پنجشنبه عصر هم رفتم میدون راهآهن و کارهای مربوط به لباسها رو انجام دادم. الآن هم آمادهام که از فردا رژه و صبحگاه و میدون تیر و ... رو تجربه کنم. لباسها رو هم امتحان کردم و عکسی هم انداختم؛ اما متأُسفانه امکان آپلود کردن عکسها نبود! به هر حال این تعطیلات هم علاوه بر استرسی که گفتم، همراه با نوعی انتظار بود؛ البته نمیدونم شاید هم انتظار نیست؛ خیلی حسم از انتظار غلیظتره! دوست دارم عقربهها سریع و سریعتر بچرخند و زودتر این دی و بهمن بگذرند و این دوران مسخره تموم شه ... امیدوارم!
دیگران چه گفتهاند ()همیشه برام خداحافظی خیلی سخت بود؛ خیلی ... بچه که بودم فکر میکردم وقتی بزرگتر بشم، این تلخی کمتر میشه؛ فکر میکردم اگه سنم بره بالا دیگه موقع تموم شدن یک سفر یا اسبابکشی یک همسایه چند ساله یا تموم شدن یک مقطع تحصیلی، احساس خفگی نخواهم کرد و بغض تمام گلوم رو پر نمیکنه؛ ولی زهی خیال باطل ... هنوز هم همین جورم؛ هنوزم سختترین کار دنیا برام همین ترک کردنها و دیگر ندیدنها یا کمتر دیدنهاست. دیروز بعد از یک سال و سه ماه محیط کارم عوض شد؛ البته هنوز تو همون ساختمونم، ولی بخش دیگه و همنشینهای دیگه ... البته با توجه به شروع دوره سربازی کمتر به شرکت میآم و این عامل هم مزید علت شده و دیگر شکل رابطه با دوستان عزیزم به دیدارهای کوتاه و تلفن و ایمیل و ... محدود میشه. همینه دیگه؛ باید سعی کنم عادت کنم که اینه روال دنیا؛ آدمهای زیادی به زندگیت وارد میشن و خیلیهاشون دیر یا زود از زندگیت خارج میشن یا حضورشون کمرنگتر میشه؛ اما باور کنید نمیتونم عادت کنم. دیروز موقع خداحافظی خیلی تلاش کردم تا آبروریزی نشه و گریهام در نیآد؛ خیلی سعی کردم کسی لرزش صدام رو نفهمه؛ همین الآن که دارم این رو مینویسم هم دارم تلاش میکنم که اطرافیانم تو بخش جدید نفهمند که چشمام سرخند و دعا دعا میکنم با هم سر صحبت رو باز نکنند تا بغضم نشکنه؛ ... سخته ولی همینه که هست!
پینوشت1: امروز خودم رو باید به پادگان معرفی کنم، ساعت2 ؛ احتمالاً از بعد از تعطیلات دیگه باید پادگان بمونم؛ خبر خوب اینکه یک روزش گذشت. از دیروز روزشمار معکوس شروع شد و من هم به عادت همیشگی مشغول شمردنم!
پینوشت2: دوشنبه قصد داشتم با نوشتهای به روز بشم؛ اما درگذشت بزرگمردی حس و حال نوشتن رو از من گرفت؛ روحش شاد، یادش گرامی.
دیگران چه گفتهاند ()همه چی آرومه! تو به من دل بستی! این چقدر خوبه که؛ تو کنارم هستی.
خیلیهاتون این ترانه رو شنیدید؛ با صدای حمید طالبزاده. این ترانه از اون کارهاییه که به من خیلی انرژی مثبت میده؛ موقع گوش دادن به اون یه آرامش خاصی رو احساس میکنم، یه سبکی. این چند روز چندین و چند بار، تو شرکت و خونه، باهاش کیف کردم. اوضاع این روزهای من البته خیلی آروم نیست؛ اما حس میکنم آدم خودشه که قضایا رو آروم میکنه و میتونه التهابهای بزرگ رو کم کنه. یادمه به یکی از آشنایان میگفتم که هر قضیه ساده و کوچیک تو خونه شما به بحران و مگاپروژه تبدیل میشه و این هم به خاطر ضعف نگاهتون یا متلاطم بودن دنیاتونه. من سعی میکنم که اینجوری نباشم؛ بگذریم که تشویشهایی هم از جامعه به من منتقل میشه و من رو هم به هم میریزه.
چند روزه به سرعت زندگیم دقت میکنم؛ میبینم که ریتم ذهنیم از ریتم اتفاقات زندگیم کندتر بوده و همین هم باعث شده که غالباً بعد از وقوع اتفاقات به اشتباهاتم پی ببرم؛ نمیدونم چی کار باید بکنم که تجربیاتم با زندگیم هماهنگ بشن و از زندگی جا نمونم. مثلاً وقتی وارد دانشگاه شدم، خیلی مسائل مربوط به درس و تفریح و ... رو نمیدونستم و تا اومدم بفهمم که چه جوری باید درس خوند و کار کرد و تفریح کرد، و به طور کلی تعادل رو حفظ کرد، دانشگاه تموم شده بود؛ در خیلی از موارد قضایا همین شکلیه و باعث میشه بعضی از فرصتهای خوب به راحتی از دست برن. ترسم هم از اینه که تا بیام بجنبم عمرم تموم شه و هنوز هم تکنیک زندگی کردن رو یاد نگرفته باشم. مثل خیلی از آدمهایی که هر روز امثالشون رو دور و برم میبینم ...
پینوشت: متأسفانه بخش نظرات پرشین بلاگ، محدودیت پذیرش کاراکتر داره؛ لطفاً نظرات طولانیتون رو به دو یا چند قسمت تقسیم کنید و بفرستید. ممنون!
دیگران چه گفتهاند ()مهر سال 68، وقتی هنوز هفت سالم نشده بود، به مدرسه رفتم. کلاس اول، دبستان سعدی. البته به کمک عمه عزیزم که او هم معلم کلاس اول بود، قبل از آن خواندن و نوشتن را بلد بودم و حتی روزنامه میخواندم؛ یادش به خیر، شنبهها کیهان ورزشی. دوران دبستان به راحتی گذشت و همیشه شاگرد درسخون و مثبت مدرسه بودم. مهر سال 73 آغاز دوره راهنمایی و مدرسه راهنمایی مهدی؛ دوران راهنمایی واقعاً دوران بدی بود؛ شاگرد خیلی خوبی هم نبودم و شیطنت و آزار معلمها و اخراج از کلاس و دفتر مدرسه و تعهد (البته کم) از همان دوران استارت خورد. اما با کسب رتبه دوم در آزمون ورودی دبیرستان کمال، دوران شیرین و خاطرهانگیز دبیرستان شروع شد؛ روزهای شاد و مفرحی رو گذروندیم و دوستیهای بسیار عمیق و لذتبخشی رو تجربه کردیم که بعضی از اون دوستیها هنوز هم برقراره و جزء لاینفک دیدارهامون مرور خاطرات شیرین اون روزهاست. البته در دبیرستان هم شیطنتها ادامه داشت؛ اما درسخون بودن من مانع میشد که من رو بیشتر آزار بدن. (انصافاً دوران مدرسه دوران سختیه؛ یادآوری تحمل چهره و اخم و کلاً ادا و اطوارهای ناظمها برایم زجرآوره. ولی جو دوستانه اون وقتها کنار اومدن با اون آدمهای بیمار و مشکلدار رو راحت میکرد.) دوران کنکور شروع شد؛ از یکسال و نیم قبل از برگزاری کنکور شروع کردم به شدیداً درس خوندن؛ روزهای بسیار خوبی بود؛ هیچ وقت در عمرم مثل اون روزها هدفمند نبودم. اون روزها که هنوز هم جزء روزهای به یادماندنی زندگیمه خیلی با ذوق و شوق گذشت و کنکور سال 80 هم به خوبی و خوشی برگزار شد و من با رتبه 78 وارد دانشگاه صنعتی شریف شدم؛ (یادم که میفته باز هم ذوق میکنم.) خستهتون نمیکنم؛ چون واقعاً قصه طولانیتر از حوصله شما میشه؛ تمام اون سالها رو میشه خلاصه کرد: تدریس خصوصی و کنکور، گرفتن لیسانس، تدریس در دبیرستان سابقم، کنکور ارشد، نامزدی، قبولی در دانشگاه امیرکبیر، دوران زجرآور فوق لیسانس، ازدواج، استخدام، دفاع پروژه و ... حالا سربازی. همهش میگذره، مثل برق و باد هم میگذره؛ خیلی از شماهایی که از سال گذشته به این تخته سیاه سر میزنید، خاطرتون میآد که چه سختم بود تا پروژه ارشدم تموم شد و خلاص شدم. این روزها تمامی دغدغههای عمرم رو مرور کردم و باور کردم که فصل مشترک همهشون یه عادله؛ یه عادلی که هر وقت سفت و محکم بوده روزهه خوب و خوشی رو گذرونده و آرامش زندگیش تکونی نخورده؛ هر وقت پاش لغزیده و شک کرده و خیلی از باورهاش رو یادش رفته در برابر سادهترین نسیمها به هم ریخته و داغون شده. این 8 هفته آموزشی هم خواهد گذشت؛ پادگان 01 نیروی زمینی ارتش. (خدا رو شکر از اون تعلیق در اومدم و تکلیف 14 ماه بعدی خدمتم هم روشن شد؛ حالا بماند که کجا، اما فقط همین رو بدونید که این دوران در راستای دستیابی و حق و مسلم و از این حرفها حرکت خواهم کرد.) اما اون چیزی که مهمه اینه که ذهن و فکر ماست که شیرینی و تلخی زندگیمون رو رقم میزنه.
پینوشت1: این نوشته تحت تأثیر فیلم Life is Beautiful اثر زیبا و دیدنی روبرتو بنینی نوشته شده؛ از دستش ندید.
پینوشت2: از خاطرات شیرین دوران دبیرستان؛ یه روز که کلاس سوم دبیرستان بودم ناظممون من رو برد دفترش که چند تا از بچهها از دستت شکایت دارند چرا بهشون توهین میکنی و فحش میدی و از این حرفها؛ من هم در نهایت آرامش گفتم: "آقا! حرف بچهها که ملاک نیست؛ اگه حرف بچهها ملاک باشه، بچهها میگن شما بچهبازید!" نکته جالبش این بود بعد از این حرف، با تحمل چند جمله نصیحتآمیز ناظم به کلاس برگشت داده شدم.
پینوشت3: این جوری که بوش میآد از هفته آینده کمی حضورم کمرنگتر میشه و کمتر میتونم به وبلاگهاتون سر بزنم. از همین حالا من رو ببخشید.
دیگران چه گفتهاند ()یه وقتهایی باید آواز بخونی، یه موقع دوست داری داد بزنی و عربده بکشی، یه وقتهایی لازمه قهر کنی و به غار تنهاییت پناه ببری و با کسی ارتباط برقرار نکنی، یه موقع دوست داری آنقدر اسمیرینوف بخوری که از چشمهات سرریز بشه، یه موقع تمام زورت رو تو نفست جمع میکنی و فیلتر پلاس اکسترا رو آتیش میکنی، یه وقتهایی میآیی تو وبلاگت و هر چه دل تنگت میخواد مینویسی، یه وقتهایی میری به وبلاگ یه دوست ندیده و تو کامنتدونی برای اون درد دل میکنی، یه وقتهایی باید بری تو پارکی یا جایی که هوای آزاد داشته باشه فقط به این ور و اون ور نگاه کنی، یه وقت دوست داری با مشت بزنی فک یکی رو بیاری پایین، یه وقت دلت میخواد دهنتو باز کنی و چشمتو ببندی و به جد و آباد کسی که اذیتت کرده هر چی دلت میخواد بگی، یه وقتهایی یه گوش شنوایی رو میخوای که فقط میشنوه و هیچی نمیگه، یه وقتهایی هست که یه آغوش بیدغدغه میخوای، یه وقتهایی دوست داری بشینی تو ماشینت و پاتو بذاری رو گاز و تو خیابونها و اتوبانها ویراژ بدی، یه وقت هست که باید بری زیر دوش آب و یه مدتی تکون نخوری، یه وقتهایی دلت میخواد هیچی نخوری، یه وقت هست که انگار اشتهات باز شده و هر چی میخوری سیر نمیشی، ... ، هر کدوم از این کارها یه زمانهایی لازم میشن، انجام دادنشون مثل کشیدن سیفون میمونه که اگه نکشی، گند و کثافت میره رو اعصابت و حالت رو بهم میزنه؛ فقط باید حواست باشه که چه موقع کدومشون لازمند.
دیگران چه گفتهاند ()
مدت زیادی است که این سؤال ذهنم رو مشغول کرده که اعتقادات و تعلقات سیاسی یه نفر چه تأثیری میتونه در رابطهش با من بگذاره!؟! آیا میشه یه رابطه رو به صرف این تمایز عقیده یا تفاوت جهتگیری سیاسی بر هم زد؟!؟! خیلی به این موضوع فکر کردم؛ تازگی به نتیجهای رسیدم و اون اینه که این قضیه یه مسئله تشریعی نیست که بخوام براش قانون بگذارم که هر کی چنین بود یا چنان بود رو دیگه نمیبینم یا رابطهم رو باهاش محدود میکنم؛ این اتفاق خود به خود و در ناخودآگاه روابط تأثیر میگذاره؛ چه جوری میشه آدم کسی رو ببینه که معتقده کسانی که در این چند ماه کشته و زخمی شدند و یا در زندانها بهشون تعرضی شده، تقصیر از خودشونه و نباید تو خیابون میاومدند و ... ؟ چه جوری میتونی با کسی ارتباط داشته باشی که در رفت و آمدهات با اون باید نوع پوششت رو تغییر بدی، خوراکت رو عوض کنی، دکوراسیون خونه و عکسهایی که به در و دیوار زدی برداری و هزار کاری که بهش اعتقاد نداری انجام بدی، تا طرف بهش بر نخوره؟! چه جوری میتونی بپذیری یک نفر از تقدس آسمانی برخورداره و تو برای دیدن و نشست و برخاست با اون باید روی همه چیزهایی که باور داری، دوست داری و انجام میدی پا بگذاری و اون همون جوری باشه که هست؟!؟! متأسفانه تو فرهنگ ما جا افتاده که یه چیزهایی مقدسه؛ نمیتونم بپذیرم که من باید به باورهای عدهای که به نظر من خیلی جنبههاش سر تا پا غلطه، احترام بگذارم؛ اما اونها بیپروا و با آرامش به تمام رفتار و سکنات من با تمسخر نگاه کنند؟! از هر دو جنبه اعتقادات و باورهای قلبی و مسائل سیاسی که به قضیه نگاه میکنم، میبینم تاریخ مصرف صبرم تموم شده و نمیتونم دیگه تحمل کنم. البته لازمه تأکید کنم که اعتقادات هر کسی محترمه، تا زمانی که به اعتقادات من هم همون احترام گذاشته بشه؛ نمیشه اعتقادات آدمها رو رتبهبندی کرد و به اون رتبههای بالا فقط احترام گذاشت؛ هیچ کسی نیست که بتونی نزدیکی ما با خدا رو اندازهگیری کنه و در این مورد قضاوتی بکنه. پینوشت: بعضی محدودیتها نگذاشت که حرف دلم رو کامل بزنم ... ولی خوب، یه کم سبک شدم.
دیگران چه گفتهاند ()تعطیلات آخر هفته گذشته رو سفر بودیم؛ جای خیلیهاتون (و البته نه همهتون!) خالی، خیلی خوش گذشت؛ سه شب رو نوشهر بودیم، تو این سه چهار روز اصلاً به هیچ یک از کارهام فکر نکردم و فقط به اون لحظات و برنامهها توجه داشتم؛ به خاطر همین هم احساس میکنم خستگیم کامل در رفته و ذهنم سبکتر شده. یکی از مزایای مسافرت همین کندن از دلمشغولیهای جاری روزمره است که باعث میشه کمی فشار فکریت کم بشه و بعد از برگشت با انرژی بیشتری روی کارها و گرفتاریهات تمرکز کنی.
این روزها یه چیزی که اذیتم میکنه احساس معلق بودنه؛ نمیدونم آموزشیم کجاست؛ جایی رو که برای گذروندن خدمت سربازیم اقدام کردم، هنوز جواب نهایی رو نداده و میگن تو همین یه هفته ده روز جواب قطعی رو بهم میدن. وضعیت کارم موقع سربازی مجهوله و هنوز جوابی از جاهای مختلفی که باهاشون صحبت کردم نیومده و معلوم هم نیست که حالا حالاها جواب بدن یا نه؛ بدتر از همه محل کار فعلیمه که هیچ واکنشی نشون نمیدن و نه میگن دیگه نمیتونی پاره وقت بیایی و نه میگن میتونی بیایی؛ ... به عقب هم که برمیگردم میبینم تو این 26-27 سال زندگیم، این تعلیق بوده و همیشه در حال انتظار کشیدن بودم، گویا این هم جزء لاینفک زندگی ماست و باید بهش عادت کنیم. (آدم سختگیری نیستم و شرایط رو میپذیرم، ولی خوب! اگر اینجا هم غر نزنم که نمیشه!)
"دربارۀ الی ..." رو دوباره دیدم؛ بیشتر پسندیدم و بیشتر ازش فهمیدم. امیدوارم که یه نوشته رو به این فیلم اختصاص بدم؛ ولی ارزش والای فیلم محتاطترم میکنه که اون چیزی که در مورد این اثر نوشته میشه باید با خود فیلم متناسب باشه، با دقت و ظرافت نوشته بشه! برای همین، باید بیشتر فکر کنم.
دیگران چه گفتهاند ()