تخته سیاهخط خطيهاي عادل |
||
اون روز که در مورد "شک و ترس" نوشتم، طبق عادت همیشگیم به رفتار خودم شک کرده بودم؛ به خود شک کردنم! کلاً عادت کردم که تعصب نداشته باشم، در هیچ زمینهای؛ چون همونجور که ویولتا نوشته، تعصب آدم کور میکنه؛ تعصب نمیگذاره آدم فکر کنه و وقتی هم وارد بحث میشی و یا مقاله و نوشتهای میخونی که مخالف نظرته، به جای اینکه به محتوای اونها فکر کنی که چی میگن و پایههای استدلالیشون چیه، دنبال اینی که ایرادشون رو بگیری و باهاشون بجنگی و طرف رو قانع کنی! یه آدم متعصب دچار صلبیت ذهنی شده، هیچ وقت فکر نمیکنه که اشتباه میکنه؛ هیچ وقت به رفتار و اعمال و تفکرات خودش شک نمیکنه؛ برای همین هم غالب این افراد توانایی جذب کمی دارند؛ یعنی قدرت این رو ندارند تا دیگران رو به سمت اعتقاداتشون یا رفتارشون یا هر چیزی که قبول دارند، سوق بدند. بعد از اون نوشته، دوست عزیزی تو قسمت نظرات اشاره جالبی کرده بود که نباید با کمک ترس بر شک غلبه کرد و تنها چیزی که میتونه شک رو برطرف کنه، یقینه. بیشتر که فکر کردم دیدم کاملاً درسته؛ اگه رسوبهای ذهنیمون رو پاک کنیم و بدون تعصب نگاه کنیم، اون موقع ترسی وجود نداره؛ با هر معیاری که داریم، صحت و سقم یه عمل رو میسنجیم و بعد تصمیم میگیریم. این ترس خودش ناشی از تعصبه؛ ناشی از نگاهیه که به ما اجازه نمیده یه جور، غیر از اون قالب ذهنیمون فکر کنیم، شاید برای اینکه پاسخ درستی به شکهامون بدیم لازمه که تعصب نداشته باشیم ...
پینوشت1: و این داستان ادامه دارد ...
پینوشت2: بیشتر مطالبی رو که آماده کرده بودم در مورد تعصب بود، که خیلی کاملتر و روونتر تو آخرین پست نسوان مطلقه معلقه نوشته شده که کاملاً با اعتقادات و تجربیات من سازگاره.
دیروز بعدازظهر یه نم بارونی زد؛ یه کم خیس شدم ... ولی اصلاً دلم نمیخواست به مقصد برسم؛ دوست داشتم راه طولانیتر بشه و من تا میتونم از این قطرههای بارون لذت ببرم؛ ... گر چه هوا هنوز گرمه، ولی من بوی پاییز رو دیروز حس کردم؛ دلم تنگ شد برای دوران دبستان؛ برای روزهایی که از اومدن مهر و باز شدن مدرسه کلی ذوق میکردم؛ برای روزهایی که ذوق خرید کیف مدرسه داشتم؛ جلد کردن دفتر؛ معلم و معلمهای جدید؛ ... اصلاً شوقی که اون روزها داشتم از جنس و حال و هوایی بود که دیگه خیلی وقته سراغم نیومده! الآن همیشه برای تجدید خاطرات اون دوران اواخر شهریور به محله کودکی سری میزنم، به مغازههایی که ازشون خرید میکردیم و به یاد اون روزها خرت و پرتهایی میخرم تا اون ذوق قدیمی رو تو وجودم زنده نگه دارم.
چند دقیقه پیش که به سوپرمارکت دم شرکت رفته بودم، از دیدن فیلم جدیدی که روی پیشخون گذاشته بودند و به تازگی به شبکه سینمای خانگی اومده، شوکه شدم: "سنتوری"! چی شد که فیلمی که تا همین 3 سال پیش نمیشد تو سینما اکران بشه، حالا شدن سیدی و امکانش هست که مردم اون رو چندین و چند بار تو خونه ببینند!!؟!؟ نتیجه؟ ضرر چندین و چند میلیونی به تهیه کنندگان فیلم ... همین! ما که فیلم رو دیدیم، چند بار هم دیده بودیم، سیدیش رو هم که خریدیدم، ... مشکل اکرانش تو سینما چی بود؟!؟! یه نفر میشینه تو ارشاد؛ بیدلیل و با هزاران غرض و مرض! تصمیم میگیره اجازه نمایش به یه فیلم بده و به یه فیلم نده! بعدش هم که میره بعدی میآد با غرضها و مرضهای جدید! فیلم توقیفی سال پیش رو اکران میکنه! به خاطر اکران یه فیلم، از مردم عذرخواهی میکنه و خلاصه کارها و برنامهها و سیاستها و ... عوض میشه! فقط ... هیچی! فقط توصیه میکنم برای حمایت از داریوش مهرجویی عزیز حتماً این فیلم رو بخرید تا ذرهای از ضرر هنگفت تحمیل شده به سرمایهگذارهای فیلم، جبران بشه.
کند شدم! نمیدونم برای چی ... ولی تا بخوام بیآم یه مطلب بنویسم، کلی طول میکشه! یه خوردهش هم خودسانسوری عمیقیه که بهش دچار شدم! دوست داشتم بحث "شک و ترس" رو ادامه بدم؛ دوست داشتم بیشتر در موردش بنویسم؛ ولی همهش ترسیدم از خطوط نامرئی قرمزرنگ عبور کنم و خلاصه ... ! شاید همه اینها من رو داره هل میده به سمت اسباب کشی! وردپرس، بلاگر و ... فکرش هستم؛ ولی فقط برام مهمه که بتونم آرشیو این وبلاگ رو هم منتقل کنم. تا بعد ...
بعضی وقتها هست که آدم دچار تناقض میشه؛ تو خودش ... من هم به این نقطه رسیدم؛ ... مدتهاست باور کردم برای اینکه یه چیزی رو باور داشته باشم و به اون ایمان بیارم، بهتره بهش شک کنم؛ نقضش کنم و بعد دوباره بسازمش. یه عبارت دینی هم هست که میگه راه ایمان از شک میگذره. حالا تو همین راستا، به خود این جمله شک کردم که من رو ریخته به هم! آیا میشه به همه چیز شک کرد؟!؟! مرزش کجاست؟! آیا این درسته که هر کی یه گنجینه صلب اعتقادی در درونش باید داشته باشه و بهش کاری نداشته باشه!!؟! مگه میشه؟!؟! مگه میشه همینجوری دل داد، حتی اگه منطق قضیه شما رو قانع نکرده!؟ راستش اصلاً بلد نیستم متعصب باشم؛ در صورتیکه دور و برم پر از آدم متعصبه! آدمهایی که به همه اعتقاداتشون و حتی مایملکشون تعصب دارند؛ به دینشون، به خداشون، به فرزندشون، به بستگانشون، حتی به خونه و ماشین و مغازهای که ازش لباس میخرند! ولی من این کاره نیستم! من نمیتونم شک نکنم؛ نمیتونم بیدلیل بپذیرم ... نمیتونم به دیگران اعتماد کنم و دل بدم و راه رفته اونها رو که اصلاً با عقل و منطق سازگار نیست رو برم! ولی یه کم ترس منو گرفته؛ ترس معلق موندن، ترس از اینکه اگه تو تردیدم پیش برم، شاید از همین اعتقاداتم هم چیزی نمونه!شاید آویزون بمونم مثل حمید هامون! که دیگه هیچی از خود من باقی نمونه!... شاید ... فعلاً که جنگ ترس و شک برپاست! باید ببینیم کدومشون میدون رو زودتر واگذار میکنند ...
هر چه بیشتر تو جامعه میگردم، آدمهای متفاوتتر و عجیب و غریبتر میبینم؛ کسانی که اصلاً در مختصات ذهن و فکر و منطق من جایی ندارند؛ بالاخص شروع شدن ماه رمضان، باعث شد بیشتر بفهمم که در چه جامعه متکثری زندگی میکنیم،چه طیف گستردهای از اعتقادات، عادتها و برخوردها ...
پسر 28 سالهای که تا چند ماه دیگه ازدواج میکنه و روزه نمیگیره، مجبوره که روزه نگرفتنش رو از خانواده پنهان کنه، و گرنه ...! سحرها یکی در میون پا میشه و روزهایی هم که بیدار نمیشه، به پدرش میگه سیرم و فقط آب میخورم و ... ! اصلاً باورم نمیشد که تو این سن و سال هم هستند کسانی که تحت سلطه فکری و اعتقادی خانواده باشند و حساب ببرند! یا اینکه دوست دیگهای که یواشکی روزه میگیره تا خانواده نفهمند! خانوادهش معتقدند روزه به سلامت بدن آسیب میرسونه و اگه بفهمند روزه است حسابی باهاش دعوا میکنند ... هر روز غذا میآره شرکت و میده روزهخواران بخورند! همکاری داریم 35 ساله که اون هم روزه نمیگیره؛ ولی همهش غر میزنه که روزهدارها خیلی آدمهای خوبیاند و ماهایی که روزه نمیگیریم اعتقادات شلی داریم و ... ! در جواب اینکه خوب روزه بگیر هم خنده تحویلمون میده! برای من عجیبه که آدمهایی هستند که یه شیوه فکری و رفتاری رو تأیید میکنند، ولی خودشون به اون روش عمل نمیکنند! اگه درسته خوب انجام بده؛ اگه هم درست نیست چرا اینقدر غر میزنی! خیلی جامعه عجیب و غریبی داریم ... هنوز هم نتونستیم بفهمیم که چه طیف پیوستهای از مردم هستند ... تازه جامعه آماری اطراف من هم محدودند؛ و گرنه تو هر شهری، با هر سطح تحصیلاتی، با هر دینی، با هر خانوادهای آدمها تفاوتهای خیلی خیلی اساسی با هم پیدا میکنند.
فقط یه نکته برای من عجیبه که دور و بر من آدمهای دگراندیش و نواندیش کمند! البته شاید تو جامعه کمتر از این هم باشند! ولی خیلیها رو میبینم که سالیان سال یه جور فکر میکنند و یه شیوه به زندگی نگاه میکنند و با مهر و موم کردن صندوقچه اعتقاداتشون، نگاهشون به زندگی و شیوه تفکرشون رو دست نزده نگه داشتند، سؤال نمیپرسند، فکر نمیکنند و از بحث فراریاند! به شخصه آدمهای تابوشکن رو دوست دارم؛ کسانی که هزینهها متفاوت بودن رو میدن، ولی پای اون چیزی که فکر میکنند درسته میایستند ... آدمهایی که دنبالهرو سنت و عرف و طرز تفکر پدران و مادرانشون نرفتند ...!
پینوشت: خیلی پراکنده نوشتم ... چون ذهنم خیلی شلوغه!

طبق تبصره 2 ماده 49 قانون مجازات اسلامی، هر گاه برای تربیت اطفال بزهکار تنبیه بدنی آنان ضرورت پیدا کند، تنبیه باید به میزان و مصلحت باشد.
در کنوانسیون حقوق کودکان نیز (ماده 19) نیز آمده است:
1. کشورهای طرف کنوانسیون تمام اقدامات قانونی، اجرایی، اجتماعی و آموزشی را در جهت حمایت از کودک در برابر تمام اشکال خشونتهای جسمی و روحی، آسیبرسانی یا سوءاستفاده، بیتوجهی یا سهلانگاری، بدرفتاری یا استثمار منجمله سوءاستفاده جنسی در حینی که کودک تحت مراقبت والدین یا قیم قانونی یا هر شخص دیگری قرار دارد، به عمل خواهند آورد.
2. این گونه اقدامات حمایتی در موارد مقتضی باید شامل اقدامات مؤثر برای ایجاد برنامههای اجتماعی در جهت فراهم آوردن حمایتهای لازمه از کودک و کسانی که مسئول مراقبت از وی میباشند و نیز حمایت در برابر سایر اشکال محدودیتها و نیز برای پیشگیری، شناسایی، گزارشدهی، ارجاع، تحقیق، درمان و پیگیری موارد بدرفتاریهایی که قبلاً ذکر شد و نیز بر حسب مورد پشتیبانی از پیگرد قضائی باشد.
مسائل زیادی هست که بشر امروزی درمورد اونها به یقین نرسیده؛ یکی از اونها بحث تنبیه کودکانه (اعم از بدنی و روحی)؛ اینکه پدر یا مادر یا حتی قیم کودک تا چه حد و مرزی حق داره اون رو تنبیه کنه و در چه مواردی میتونه به این حد و مرز برسه و چه حالتی از تربیت فرزند، کودک آزاری محسوب میشه. حتی مراجع و منابع دینی هم در این زمینه شفافیت کافی رو ندارند و تا اونجایی که من میدونم فصل الخطابی در این زمینه موجود نیست.
در گزارشی که چند شب پیش از شبکه بیبیسی پخش شد، آمارهای تکون دهندهای به نقل از مسئول واحد مددکاری حمایت از کودکان نقل شد. یکی از اونها تأکید میکرد: " 30 درصد از کودکان یک تا پنج سال در معرض آزارهای جسمی هستند و بیش از 50 درصد والدین ایرانی تنبیه بدنی کودکان را حق خود میدانند." با یک جستجوی ساده در اینترنت میشه یه تعریف ساده و قانونی از کودک آزاری به دست آورد: "ماده دوم قانون حمایت از کودکان و نوجوانان (مصوب 1381) در تعریف گونه ای از کودک آزادی میگوید: «هر نوع اذیت و آزار کودکان و نوجوانان که موجب شود به آنان صدمه جسمانی یا روانی و اخلاقی وارد شود و سلامت جسم یا روان آنان را به مخاطره اندازد، ممنوع است»." پس به راحتی میشه گفت که یک سوم نسل آینده ایرانی از لطمههای روحی شدید ناشی ازفشارهای روانی و عاطفی و جسمی کودکی رنج خواهند برد.
اما سؤال اصلی برای من اینجاست: چه زمانی تنبیه بچه باتوجه به ضربههای روحیای که به اون میزنه، صلاحه؟ چه وقت میشه که ضربالمثل "بچه عزیزه، تربیتش عزیزتر!" مصداق پیدا میکنه و با علم به تمام این فشارهای عاطفی و حتی جسمی، باید برای آینده اون، برای کمک به شکلگیری شخصیتش، اون رو از امکاناتش محروم کرد، اون رو تنبیه کرد (حتی بدنی!) و یا اینکه اون رو از لحاظ عاطفی تحت تأثیر قرار داد؟!؟!
چند وقته که به هر نفر میرسی در مورد فارسی وان حرف میزنه و فرکانس جدید و بدون پارازیتش رو ازت میخواد و در مورد اینکه کدوم سریالش رو میبینی سؤال میپرسه. چند بار سعی کردم که شروع کنم به دیدن بعضی از سریالهاش ... ولی نشد؛ مهمترین دافعهش هم دوبلههای ضعیف این سریالها بود که اصلاً برام قابل تحمل نبود. همیشه هم برام این سؤال بود که چطور مردم میتونند این دوبلهها رو تحمل کنند و با این اشتیاق پیگیر سریالهای کرهای و کلمبیایی این شبکه هستند؛ دیشب جواب خیلی از سؤالاتم رو پیدا کردم ... دیشب منتظر پخش برنامه نود بودم؛ شبکه 3 ... قبل از شروع برنامه سریال فاصلهها رو پخش میکرد؛ اصلاً دلیل دیر پخش کردن برنامه 90، این بود که حتماً سریال فاصلهها رو باید هر شب پخش کنند؛ من هم از سر اجبار و انتظار چند دقیقه از این سریال رو دیدم؛ برای بار دوم بود که این سریال رو میدیدم (دفعه اول هم به احترام مهمونی که داشتیم مجبور شدم.) و جالبه تو این 10 - 15 روز گذشته داستان پیشرفت چشمگیری نداشته و اگه هم کسی این قسمتها رو ندیده بود، چیزی رو از دست نمیداد. همین چند دقیقه واقعاً من رو عصبی کرد؛ از این بازیگریهای ضعیف، موضوع پوچ و اتفاقات غیرمنطقی ... دلیل اینکه مردم فارسی وان میبینند، همینه؛ همینه که صدا و سیما چنین سریالهای پوچی رو میسازه و در صورت وجود کوچکترین رقیبی، میدون رو واگذار میکنه. مگه در زمینه پخش اخبار رقابت رو به بیبیسی واگذار نکرده، مگر در زمینه موسیقی شبکههای لسآنجلسی و حتی نمونههایی مثل ایران موزیک گزینههای اول مردم نیستند، ... یعنی اگه مردم گزینه دیگهیی داشته باشند، هیچ وقت صدا و سیما رو انتخاب نمیکنند! پس لازم نیست معایب فارسی وان رو بشمریم و در مورد دوبلهش صحبت کنیم یا مضمونهای سریالها رو نقد کنیم، کافیه بدونیم مردم احتیاج دارند سریال ببینند و صدا و سیما برای این نیاز چرندیاتی مثل فاصلهها تولید میکنه؛ پس طبیعیه که این نیاز برآورده نمیشه و اگه شبکه یا برنامهای باشه که از این فجایع کمی بهتر باشه، قطعاً به صدا و سیما ترجیح داده میشه! چه برسه اینکه موضوعات سریالها جدید باشه، زیباییهای بصری هم به اون اضافه بشه، ... آخرش هم به اون نکته تکراری میرسیم که تلویزیون ایران غیر از نود و چند تا فوتبال مستقیم (تازه به شرط اینکه گزارشگرش عادل فردوسیپور باشه!) هیچی نداره ...!
یکی از دوستان وبلاگی، پس از 10-12 سال زندگی مشترک از همسرش جدا شده؛ از این زندگی غیر از کلی خاطره تلخ و شیرین، دو پسر دوقلو 7 ساله به جا مانده؛ چند وقتی میشه که این دوست عزیز در وبلاگش این قضیه رو بیان کرده و البته با واکنشهای عجیب و غریب خوانندههای وبلاگش مواجه شده! خیلی از این دوستان معتقدند که جدایی این خانم تأثیر بسیار بدی بر آینده فرزندانش خواهد داشت؛ برخی حتی پیشتر رفتهاند و با دشنام و نفرین او رو از فرجام تصمیمش ترسوندهاند؛ ... خلاصه اونقدر نظرات عجیب و غریب در این زمینه دادهاند که حتی قابل دستهبندی نیست و هر کدوم برای خودشون دنیاییه! دنیایی از تفکرات و توهمات و تابوهای عجیب و غریب که خیلیهاش غیرانسانی هم هست! تفکری که بمون و بساز و بشور و بپوش و بخر و بیار و هیچی نگو! فکر میکنم خیلی از ریشه این تفکرات در اینجاست که تفکر سنتی اصرار داره که :"طلاق اتفاق خیلی بدیه! بچههای طلاق هم آینده مبهمی دارند! زنان و مردان بعد از طلاق هم روی خوشی نمیبینند!" اما این سؤالها بیجوابه که "اگه طلاق بده، پس چرا اصلاً وجود داره؟ ، "حالا که وجود داره، پس در چه مواقعی به درد میخوره؟" ، "اگه زندگی با یکی از پدر یا مادر، و از دست دادن یکی از آنها به واسطه طلاق، آینده بچه رو خراب میکنه، چرا روی دیگه سکه رو نمیبینید که زندگی همین بچهها در یه شرایط بحرانی، همراه با پدر و مادری که با هم توافق ندارند، همدیگه رو دوست ندارند، بیشتر زمانشون رو در حال دعوا و مشاجرهاند، و ... تأثیر بسیار منفی بر روح و روانشون میگذاره و اونها رو عصبی، افسرده یا ... میکنه!؟!؟" ، "اصلاً فرض که طلاق برای بچهها مثبت نباشه؛ خود شخص پدر یا مادر چی؟!؟ اونها حق زندگی کردن ندارند؟!؟ اونها نباید آرامش نداشتهشون رو طلب کنند؟!؟!" ... قصه درازه؛ قصه توهمات و خط قرمزهای جامعه سنتیمون که همهش ما رو نهی کردند و برامون چارچوب گذاشتند و خط کشیدند و حصرمون کردند که این بده و اون خوبه ... بیدلیل، بدون استدلال ... بدتر اینکه خیلی از نسل جدید هم از نواندیشی و دگراندیشی فرار میکنند و همون تفکرات قدیمی رو دنبال میکنند؛ ... یاد بچگیهام میفتم؛ چقدر تو اون مدرسههای خرابشده مزخرف تو مغزمون کردند؛ جنس و ریشه اون حرفهای پوچ هم مثل این تفکراتیه که این چنین بر یک زن طلاق گرفته میتازند و اون رو خودخواه و ... میبینند. فقط امیدوارم که هر روز و هر روز، کمتر و کمتر به حرفهای مردم بها بدیم ... چون ریشه خیلی از این حرفها تفکرات پوچ و خرافاته!
آدمهای زیادی رو دور و برم میبینم که سعی میکنند خودشون نباشند! یعنی میخوان نشون بدن یه جور دیگه هستند و یه جور دیگه فکر میکنند و ... ! اگه این دسته رو یه شب تو یه مهمونی یا برای مدت محدودی ببینی، شاید موفق بشن و خود واقعیشون رو مخفی کنند؛ ولی اگه بخوان تو جایی مثل محل کار یا دانشگاه که هر روز میآن و هر روز با هم هستن و با هم غذا میخورن و ...، ریا کنند و خودشون نباشن، خیلی زود دستشون رو میشه! متأسفانه از این جور آدمها تو جامعهمون زیادند!
وقتی صحبت از ریا و ریاکاری میشه، شاید بیشتر به یاد کسانی بیفتیم که با ژست دینمداری روزی خودشون رو به دست میآرن و کاسبی راه انداختند؛ ولی ریا به اشکال مختلف تو جامعه ریشه داره ... مثلاً همکاری داریم که مدعیه اگه هر شب مطالعه نکنه خوابش نمیبره، ولی وقتی صحبت میکنه متوجه میشی آخرین کتابی که خونده کتابهای درسی دانشگاهش بوده و از ادبیات کلامی و تته پته کردنهاش میفهمی ادای اهل کتاب بودن رو در میآره! این جماعت کم هم نیستند؛ باید کمی دقت کنیم تا دونه دونهشون رو ببینیم؛ آدمهایی که خودشون نیستند و نمای بیرونیشون جعلیه و با اون چیزی که دورن وجودشونه کاملاً متفاوته! برام چیزی که جالبه اینه که غالب این جماعت ریاکار خنگند! اینقدر از اینها کلمات و کارهای متناقض دیدم و تعجب کردم که قابل شمارش نیست ... امروز یه چیزی میگه ... یه هفته بعد نقضش میکنه .... امروز میگه "اینقدر از این آدمهای بیفرهنگی که موقع رانندگی کمربند ایمنی نمیبندند بدم میآد!" چند روز بعد در حال رانندگی در جهت عکس یه خیابون یکطرفه میبینیش! راستش آدم هم نمیدونه باهاشون چه برخوردی کنه ... به روشون بیآره که تو همونی که این رو میگفتی یا اینکه بیخیال بشه ... ولی فکر کنم هر چی بیشتر ازشون دور باشیم راحتتریم!
به آدمهای دور و برم که دقت میکنم، میبینم شخصیتشون از مدل راه رفتنشون پیداست. چند روز رفتم تو کوک بچه های شرکت، ببینم میتونم در مورد اونها قضاوتی داشته باشم ... چون تازه به اینجا اومدم و قضاوتی در مورد بچهها نداشتم، امتحان خوبی بود. اونهایی که تندتند راه میرن، به زمان اهمیت میدن و همیشه عجله دارند، میترسند دیر بشه و به کارهاشون نرسند. یه سری هستند که خیلی با کندی و خرامان خرامان راه میرن، آرامش تو هر قدمشون موج میزنه، حدس میزنم تو زندگیشون هم خیلی ریلکس و شاد باشند و کمتر دغدغه به خودشون راه میدن. یه سری سر به زیزند و موقع راه رفتن غوز میکنند، اینها اعتماد به نفسشون کمه، خودشون رو قبول ندارند و از تو جمع بودن گریزانند. بعضیها که برعکس دسته قبلی هستند، سینه سپر و سربالا راه میرن، اعتماد به نفس خوبی دارند و حتی بعضیهاشون کمی هم گنده دماغند! بعضی دیگه هستند که موقع راه رفتن به دور و برشون نگاه میکنند تا بقیه رو ببینند و با هم سلام و علیک کنند، اینها اجتماعیند و شخصیتشون رو در ارتباط با دیگران و تو گروه تعریف میکنند، میشه بهشون اعتماد کرد و اگه کاری از دستشون بر بیآد برات انجام میدن ...
بیشتر که فکر میکنم، میبینم در مورد آدمها تو برخوردهای اول با نشانههای کوچیک و شاید خیلی بیاهمیت، ذهنیتی برامون شکل میگیره که برای بعضیها این ذهنیت حتی صلبیت پیدا میکنه و تغییرناپذیر میشه! جملات کلی، مثل اینکه "اونهایی که قرمز میپوشند" و "اونهایی که موهاشون بلنده" و "اونهایی که کولهپشتی دارند" و ... خیلی وقتها هم هست که این دیدگاهها بیان نمیشن یا حتی خودمون هم از وجودشون مطلع نمیشیم، اثرشون هست و ذهنیتی که باید خیلی از شروع رابطه بگذره تا شکل واقعی به خودش بگیره.
یه اتفاقات کوچیکی هست که آدم رو بدجوری تکون میده؛ اتفاقاتی که شاید خیلی عادی به نظر برسه، اما عادی بودنش نه از ذاتش، که از تکرار شدنشه! یادم میآد اولین بار وقتی 7 یا 8 سالم بود تو یه فیلم آمریکایی دیدم که خانمی از دوستانش خداحافظی کرد و سوار کامیونی پر از مواد منفجره شد و بعد از ورود به یک منطقه پر از سرباز (شبیه پادگان) خودش و کامیون و تعداد زیادی آدم که اونجا بودند رو، منهدم کرد! از همون موقع اون سکانس فیلم یادمه و حتی یادمه که چندین شب بعد از اون خوابم نمیبرد. بعد از 20 سال دوباره همون حس اومد سراغم! ... عکسی رو خبرگزاری تابناک منتشر کرده بود از دو جوان که برای عملیات انتحاری در زاهدان مواد منفجره به خودشون بسته بودند و مدتی بعد از اون، به همراه حدود چهل نفر دیگه تکهتکه شدند. یکی از این دو نفر که خیلی کم سن و سال بود، بیشتر من رو به فکر برد؛ چی شده که این آدم به این نقطه رسیده! چی تو ذهنش میگذشته که حاضر شده از جونش بگذره و چنین مرگ خودخواسته و تلخی رو انتخاب کنه؟! تو فکرش این عملیات چه دستآوردی داشته که این کار رو قبول کرده؟!؟! خیلی دلم میخواست یکی بود که قبل از عملیات مصاحبهای با این جوون میکرد تا سؤالات زیادی که برای من و خیلیهای دیگه پیش اومده رو ازش میپرسید؛ شاید اصلاً این سؤالات میتونست اون و چهل نفر قربانی دیگه ماجرا رو نجات بده، شاید میشد بهش فهموند هر چقدر هم که اعتقادت قوی باشه، هر چقدر هم که بهت ظلم شده باشه، هر چقدر هم که از شرایط ناراضی باشی، هر چقدر هم ... ، باز هم راه آرامش از خشونت نمیگذره. برای اینکه سیستان و بلوچستان روی آرامش و امنیت رو ببینه، باید همه باور کنند که اسلحه و بمب و انفجار و انتحار و کشتن و زدن و ... راهش نیست؛ اون هم وقتی قربانی جون مردم بیگناهی باشه که به اندازه کافی طعم تلخ محرومیت و فقر رو چشیدند! اگه تبعیضی هست، اگه بیعدالتی هست، اگه هر چی هست که تو از اون به ستوه اومدی، راه اعتراض ایجاد نامنی و رعب و وحشت تو منطقه نیست؛ راه ابراز مخالفت ریختن خون، اون هم خون مردم بی گناه نیست ... حیف که هیچ کسی قدمی برنمیداره که با تفکر خشونتطلب مبارزه کنه ...
این روزها زندگیمون بدجوری با فوتبال گره خورده؛ روزهای فوتبال و کری خوندنهای قبل از بازی، تحلیلهای بعد از بازی، خمیازههای روزانه بالاخص روزهای بعد از بازیهایی که به پنالتی کشیده شدند، و ... برای همین هم زیاد عجیب نیست که وبلاگمون هم فوتبالی بشه. اتفاق بدی هم که میفته فردای روز فیناله؛ یه احساس خلایی پیدا میکنی و همهش فکر میکنی یه چیزی گم کردی ... تمام این تجربهها رو 20 ساله دارم؛ از جام جهانی 1990 ایتالیا ... میدونم که از هفته آینده انتظاری شروع میشه برای 2 سال بعد که جام ملتهای اروپاست.
اما عاملی که خیلی بر جذابیت یک مسابقه تأثیر میگذاره، گزارشگریه که اون رو گزارش میکنه؛ اگه عادل خان باشه که میتونه جذابیت بازی رو افزایش بده و حتی بازیهای معمولی رو هم جذاب کنه؛ اما خدا نکنه که تهیهکننده تصمیم بگیره جواد خیابانی بازی رو گزارش کنه ... واااا مصیبتا! واقعاً این آدم توانمندی این رو داره که بازی زیبایی مثل هلند - اروگوئه رو به یه مسابقه معمولی تبدیل کنه و اگه یه موقع طرفدار یکی از طرفین باشه که کاری میکنه ندیدن اون مسایقه یا نهایتاً دیدن اون در سکوت، ارجح باشه! دیشب که بازی هلند - اروگوئه پخش میشد، جواد خان طرفدار اروگوئه بود، برای همین هم در لحظه گل استثنایی فنبرونکهورست بدون تغییر توناژ صداش فقط اعلام گل کرد ... همین! اما موقع گلهای اروگوئه شدت ابراز احساساتش به حدی بود که من نگران شدم شاید آسیب جدی به حنجره یا حتی سایر اعضای بدنش وارد بشه! خدا رحم کرده که چند مسابقه آلمان رو به اون ندادند؛ وگرنه فکر کنم سر هر گل آلمان از ذوقش خودزنی میکرد؛ شعفش از بردهای آلمان و نفرتش از انگلستان رو میشد در مسابقه آرژانتین مکزیک دید که نصف زمان بازی رو صرف تحسین آلمان و مقایسه قوتهای دو تیم حاضر در زمین با آلمان و تسلیم انگلیسیها سخنرانی میکرد! یکی از مزایای پایان جام جهانی اینه که تا مدتها صدای این ناگزارشگر رو نمیشنویم!
یکی دیگه از مصیبتهامون تحمل رضا جاودانیه! مرد مجهول صدا و سیما! واقعاً نمیدونم در این صدا و سیما چقدر قحطالمجریه که یه نفر هم باید مجری مردان آهنین باشه! هم مسابقات جامباشگاههای اروپا! هم جام جهانی! هم مسابقات کشتی ... اون هم چنین مجری بی سواد و بیدانشی! بعضی وقتها دلم برای اون کارشناسهای بدبخت میسوزه که باید سؤالهای بیربط این مجری همهکاره رو جواب بدن! بدتر از اون اینه که گزارش پشت گزارش پخش میکنن و نظر مردم رو در مورد عملکرد صدا و سیما در جامجهانی میپرسن و بهبه و چهچههای مردم رو پخش میکنند! این مردم کجان که ما دور و برمون نمیبینیم!؟! چرا یکی از این دهها و صدها نفر از عملکرد صدا و سیما ناراضی نیست!؟!؟! چرا هیچ کس انتقادی نمیکنه؟!؟!؟ یاد این جمله میافتم که "خود گویی خود خندی، ..."
طولانیش نمیکنم؛ فقط همین رو بگم که امان از تبلیغات زیرنویس که همیشه هم بدموقع پخش میشن!
بالاخره تسلیم شدم و در مورد جامجهانی مینویسم! اون هم به خاطر اینه که بالاترین لذتی رو که میخواستم از جامجهانی بردم؛ برزیل حذف شد! برای منی که فوتبال رو نسبتاً جدی پیگیری میکنم و اتفاقات فوتبالی، فقط در تعداد جامها و بردها و باختها خلاصه نمیشن و زیبایی بازی برام در تنوع تاکتیکی اونه، قهرمانی یا حتی حضور برزیل در نیمهنهایی غیرقابل تحمله! نمیتونم ببینم 11 برزیلی که غیر از هموطن و همزبان بودن و پوشیدن لباسهای همرنگ، هیچ ارتباط تاکتیکی و گروهی با هم ندارند، به لطف مسیر آسونی که قرعهکشی نصیبشون کرد، بیان و تو جمع چهار تیم جام باشن یا حتی بدتر از اون قهرمان بشن! من حتی سعی میکنم از لفظ "تیم" برای برزیل استفاده نکنم، تا حق مطلب رو بهتر ادا کنم. 11 نفری که یک نفر اونها رو به زمین میفرسته که هیچ آشنایی با مربیگری نداره و جز اعتراض به داور، هیچ حرکت مفیدی برای نجات تیمش نکرد! حتی وقتی مربی هلند راستای حرکت هافبکهای دفاعیش رو عوض کرد تا فضای کارهای انفرادی برزیلیها رو ازشون بگیره، هیچ تغییر تاکتیکی و یا حتی تعویض فردی از این مربی ندیدیم! اعصاب خردکنترین مطلب مرتبط با برزیل طرفدارهای برزیلی و ایرانیش هستند؛ برزیلیهاش که در کمال توهم، توقع دارند قهرمان دنیا بشن و به قول عادل عزیز، تحمل حتی نایب قهرمانی رو هم ندارند! طرفدارهای وطنیش هم که فوتبال رو صرفاً از روی تعداد گلهای زده و خورده میبینند و زیبایی فوتبال رو درک نکردند! اگه در حین بازی ازشون بپرسی، تاکتیک این 11 نفر زردپوش (که دیروز آبی پوشیده بودند!) برای رسیدن به دروازه حریف چیه، جواب قانع کنندهای ندارند که بدن!
خیلی با توپ پر نوشتم؛ چون خیلی خوشحالم ... باید هم کری بخونم؛ از اول جام استرس قهرمانی برزیل رو تحمل کردم تا این کابوس رو هلندیها نگذاشتند که محقق بشه! حداقل اینه که هلند انتقام 3-2 جام 1994 رو گرفت؛ تلافی نیمهنهایی سال 98 هم بماند برای 4 سال بعد تو خاک خود برزیل!
به شخصه طرفدار انگلستانم؛ فوتبال انگلیسی رو دوست دارم و لیگ برتر رو ترجیح میدم؛ ولی خوب ضعف مدیریت اتحادیه فوتبال انگلیس باعث شده که تیم ملی انگلیس برای 20 سال حتی به نیمه نهایی جامجهانی هم نرسه و این ناکامی هر دوره دنبالهدارتر بشه! اسپانیا رو هم دوست دارم و همیشه حسرت ناداوری جامجهانی 1994 (مشت تاسوتی به انریکه مارتینز که از چشم داور دور موند و پنالتی مسلم دقیقه 85 برای اسپانیا گرفته نشد!) و ناداوری بدتر از اون سال 2002 (اسپانیا - کرهجنوبی که نیاز به ورود به جزییات نداره؛ همین بس که به هیچ وجه کرهجنوبی رو صاحب عنوان چهارمی دنیا نمیدونم!) به دلم مونده؛ امیدوارم این حسرت امسال تموم بشه؛ اگه مباحث قومیتی اجازه بده تا قهرمان اروپا بر سکوی اول دنیا هم تکیه بزنه!
پینوشت: اگه از این نوشتهم توهینی متوجه کسی شد، عذر میخوام! لحن نوشته استادیومی بود؛ ولی از کریخونیها گذشته، وقتی با کسی روبهرو میشم که طرفدار برزیله، بای دیفالت! اون رو کسی که از درک فوتبال بیبهره است در نظر میگیرم؛ شاید این ذهنیت غلط باشه؛ ولی هست!
یکی از دوستان ما رو گذاشت سر کار! اون هم چه جوری!؟!؟ با جن اینترنتی! یه روز که دور هم بودیم گفت که یه سایت اینترنتی هست که هر سؤالی ازش بپرسی، جوابت رو میده! مثلاً ازش میپرسی که الآن ما اینجا چند نفریم یا اینکه کی کجاست و ...! اگه بتونی با اونی که اون طرفه کانکت بشی و ارتباط برقرار کنی، جواب سؤالاتت رو میده ... شروع کردیم به سؤال پرسیدن! روشش هم اینجوری بود که اول به اون موجودی که به نظر جن میرسید و اسمش پیتر بود، در باکسی به انگلیسی خواهش میکردی که جواب سؤالاتت رو بده و بعد هم سؤالت رو میپرسیدی؛ سؤالت رو حتی میتونی پینگلیش بنویسی و اون هم پینگلیش جوابت رو میده! اولش که من هر چی سؤال پرسیدم جواب نمیداد؛ خلاصه قرار شد این دوست عزیز ما (فریدون) بشینه و ازش سؤالات رو بپرسه! چند نفریم؛ کی پشت میز نشسته؛ چند تا چایی رو میزه و ... ! اون هم جواب میداد، دقیق! کمکم سؤالات کمی خصوصیتر شد؛ "تو محیط کارم چی کار کنم تا پیشرفت کنم؟!" ، "داداشم الآن کجاست؟!" و ... "نظر فلانی در مورد بهمانی چیه؟" ، "رییسم چرا دیروز ناراحت بود؟!" همه رو هم جواب میداد! خلاصه کلی متحول شدیم! حس کردیم منبعی هست که ماوراء مکان و زمانه و اطلاعات زیادی داره! هر چی بخواهی ازش بهت میگه و ... دیگه آخرشیم! بعد از اون شب هم چند بار تلاش کردم که با این پیتر کانکت شم ولی نشد! جواب نمیداد! چند بار بعد هم که با فریدون بودیم، با پیتر از طریق فریدون کانکت شدیم و باز هم سؤال پرسیدیم! دیشب این فریدون خان! بالاخره رازش رو لو داد؛ قضیه از این قرار بود که هنگامی که به انگلیسی از پیتر خواهش میکرد جواب سؤالاتمون رو بده، در اصل داشت جواب سؤال رو تایپ میکرد، جوابی رو که خودش حدس میزد من انتظار شنیدنش رو دارم! و بعد سؤال رو تایپ میکرد! مثلاً وقتی ازش میپرسیدم "نظر رییسم در مورد من چیه!؟!" فریدون اولش از من میپرسید، رییست کیه و چرا همچین سؤالی رو میپرسی؛ بعدش با توجه به صحبتهای من حدس میزد رییسم از من راضی باشه و شروع میکرد تایپ کردن؛ یهو تو مونیتور میدیدیم که پیتر میگه: "رییست ازت راضیه؛ ولی تو تلاشت رو بیشتر کن!" دقت کردم که چند روز مجذوب شنیدن جوابهایی بودم که خودم هم میدونستم! یعنی فریدون تنها کاری که میکرد با کمی فکر و سؤال از من، میفهمید که من از شنیدن چه جوابی بیشتر ذوق میکنم و همون جواب رو تایپ میکرد! من هم صرفاً جوابهای خودم رو به سؤالات میدیدم و کلی ذوق میکردم! همین ... یعنی واقعاً به این تأییدها احتیاج داریم!؟!؟ یعنی اگه یک منبع اینقدر مجهول و عجیب و غریب، بیاد حرفهای خودمون رو بهمون برگردونه، اینقدر جذابه؟!؟! مطمئنم که خیلیها هم اگه جای من بودند و رفیقشون اینقدر قشنگ فیلم بازی میکرد و سر کارشون میگذاشت، اونها هم همین حس رو داشتند، همون طور که این تکنیک فریدون باعث شده خیلی آدمهای دیگه درگیر قضیه بشن و گول بخورند؛ جذب آینهای شدیم که حرف خودم رو بهمون میگه؛ اصلاً دوست داریم حرفهای خودمون رو بشنویم، ولی به اون صدای مجهول بیشتر از دلمون اعتماد داریم. پیتر فقط ما رو مصممتر میکنه و دلمون رو قرصتر ... همین!
خیلی دلم میخواد روزی برسه که افراد ماجراجویی که دست به کارهای عجیب و غریب میزنند، هزینه اعمالشون رو پرداخت کنند؛ به شخصه احساس میکنم خیلی از کارهایی که این روزها عادیه و ما ازشون تعجب نمیکنیم، در یه شرایط متفاوت و در حالتی که جامعه تغییر کنه تاوان سختی داشته باشه. اصلاً بحثم س.ی.ا.س.ی نیست ... خیلی اتفاقها تو کشور ما عادیه؛ مثلاً هیئت سر کوچه ما میتونه هر چقدر دلش خواست صدای نوحهش رو بلند کنه یا ... حالا اگه همچین کاری جریمههای میلیونی و بازداشت و زندان داشت، آیا همین عده این کار رو میکردند ... واقعاً بعید میدونم! هزاران مثال میشه آورد ... اما در طرف دیگه! بعضی وقتها که میبینم جوانها برای شادی و خوشیشون و با وجود تمامی خطرات احتمالی مهمونیها و عروسیها و جشنهاشون رو برگزار میکنند، به ذهنم میرسه که چقدر در کارشون مصرّند!!! این همه ریسک کار بالاست و هر لحظه احتمال داره به جای پیست رقص سر از بازداشتگاه و ... در بیارن؛ اما پا عقب نمیگذارن ... از ته دل از این ثابت قدمیشون ( و شاید هم ثابت قدمیمون) کلی حال میکنم. یه موقعهایی هست که میبینم طرف چه استرسی میکشه تا اون چیزی رو که لازم داره بخره و بی دردسر بیآره خونه؛ چقدر به کارش علاقه داره و چقدر عشق میورزه که حاضره همچین خطراتی رو تحمل کنه .... البته از ته ته ته دلم آرزوم اینه که کارهای ساده اینچنینی، بدون هزینه باشند و این هیجان نباشه! اما بیشتر از اون دلم میخواد خیلی از کارهای دیگه که الآن از نظرمون ساده میآن پرخطر بشن تا اون وقت ببینم که کی تو میدون باقی میمونه!
دیروز یکی از همکارانمون تعریف میکرد که براش ایمیلی اومده و گفته که شما برنده 1 میلیون یورو شدهاید؛ از این اسپمهایی که تا حالا دهها و صدها بار برای هر کدوممون اومده و غالباً از یک کشور آفریقایی ارسال میشن و وجه مشترکشون هم اینه که برای دریافت جایزهتون باید مبلغی رو برای ما ارسال کنید؛ یعنی همون سوءاستفاده از حس طمع آدمیزاد!!! بگذریم ... اینقدر تعداد این ایمیلها زیاد شده که فکر کنم کمتر کسی باشه که الآن گول اینها رو بخوره؛ این دوستمون هم میگفت با اینکه میدونه این قضیه دروغه، دوست داره بهش فکر کنه و تصور کنه اگه یک میلیارد تومن گیرش اومد (یه شبه!)، باهاش چیکار میکنه!؟!؟! خلاصه این بحث شروع شد که اگه شما اینقدر پول رو یه شبه به دست آوردید، باهاش چه کارهایی میکنید. غالباً هم صحبت از خونه خریدن و BMW و بنز میکردند و البته همگی میگفتند که "دیگه این جوری کار نمیکردم" یا "سر کار نمیاومدم" یا "قرارداد پاره وقت میبستم" و خیلی چیزهای دیگه! به موضوعی که دقت کردم این بود که غالب کسانی که توی بحث شرکت میکردند، دوست دارند شکل زندگیشون رو عوض کنند؛ برای اینکه به نظر من یکی از پارامترهایی که فرم زندگی رو تعیین میکنه نوع کسب و کار آدمه؛ مثلاً یه کارمند، چه با سمت سرپرست و مدیر و مسئول و ... باشه و چه یه کارشناس ساده باشه، تقریباً شیوه زندگیش یه جوره و تفاوتها خیلی نیست (نه صرفاً تفاوت امکانات مالی) مثلاً یکی میشه کارمند مستأجر، یکی دیگه میشه کارمندی که خونه داره؛ ... امّا وقتی نوبت من شد که بگم با یک میلیارد تومن چه میکنم، هر چی فکر کردم دیدم همین مدل زندگی و کار و تلاش رو دوست دارم؛ دوست ندارم شغلم رو عوض کنم، دوست ندارم صبحها تا ساعت 10 صبح بخوابم، دوست ندارم هفتهای یکی دو روز از خونه بیرون نیام و خیلی چیزهای مشابهی که هر کدوم از همکارها میگفتند ... فکر میکنم همین نارضایتیای که آدمها از کار و زندگیشون دارند، خیلی اثر منفی هم تو روحیه فرد و هم تو روحیه جامعه میگذاره ... البته یه دلیل دیگه هم داره. یکی از مواردی که تو جامعه اطرافم دیدم نارضایتی دائم مردمه! یعنی همین کارمند هم اگه شغل آزاد داشت، باز هم غر میزد که درآمدم متغیره، مرخصی ندارم، بازار کساده و ...؛ اگه ماشین شاسی بلند فلان مدل رو هم داشت، باز هم غر میزد که نمیشه کنار خیابون پارکش کرد، مصرفش بالاست، و ...؛ اگه تو فلان منطقه تهران هم خونه داشت باز غر میزد که اینجا ترافیکه، شارژ برجمونه زیاده، و ...؛ فکر کنم این نارضایتی، بیماری مزمنیه که همینطور رو به گسترشه! حتی بعضیها رو دیدم که میگن از زندگیت پیش بقیه تعریف نکن و خوب نگو؛ چشمت میزنن!!!
پینوشت1: اکانت جیمیلم disable شده، برای همین هم گوگل ریدرم از کار افتاده و نتونستم پیگیر مطالب دوستان باشم؛ اگه کسی میدونه چه جوری اکانتم رو مجدداً فعال کنم، ممنون میشم که راهنماییم کنه.
پینوشت2: جمعه شانسی دست داد و رفتیم فیلم هفت دقیقه تا پاییز؛ خیلی فیلم قشنگ و تأثیرگذاری بود ... متأسفانه به هر کسی از اطرافیان فیلمی در حال اکران رو توصیه میکنم، میگه که "ایشالا چند وقت دیگه CDش میآد میبینیم!" ؛ امیدوارم به جای فجایع پرفروش این روزهای سینمای ایران، فیلمهای قابل و ارزشمند در سالنها و بر روی پرده دیده بشن.
پینوشت3: دوست دارم در مورد فرهنگ سینما رفتن نوشتهای بنویسم، فعلاً دست نگه میدارم تا با فکر و آرامش بیشتری بنویسم ...
بعضی وقتهاست که باید باور کنیم یه جای کارمون اشتباه بوده؛ وقتی یه نفر یه بلایی رو سرت آورد و از روی خوش تو سوءاستفاده کرد، میتونی بگی تقصیر اون طرفه و آدم بدذات و بیجنبهای بوده! دومین نفر هم که سر و کلهاش پیدا شد و همون رفتار رو باهات داشت، باز شاید بتونی توجیه کنی که ایراد از من نیست ... اما دیگه نمیشی هر کی با تو رو به رو میشه، از تو سوءاستفاده کنه، محبت و تواضع و بلندنظری تو رو نفهمه و فروتنیت رو از سر نادونی بدونه و محبت و مرامت رو نشانه بیکسی و تنهایی! این دیگه مشکل رفتار خودته که نمیتونی درست و به جا و به موقع خودت رو به اطرافیانت نشون بدی؛ ایراد از توئه که انقدر بیسر و صدا میآیی و میری که اصلاً دیده نمیشی؛ خودتی که باعث شدی همه فکر کنند ناراحت نمیشی و انتظاری نداری؛ خودت بلد نبودی اون چیزی که تو دلته رو به اونها بگی؛ خودت نخواستی توقعی داشته باشی؛ خودت فکر میکردی "گفتن خیلی از انتظارات ارزششون رو میآره پایین، مهم اینه که نگفته طرفت بفهمه"؛ ... اصلاً یه سؤال: چرا همین آدمها در ارتباط با بقیه اینجوری نیستند و خیلیهای دیگه رو میبینند و درک میکنند و میفهمند و به عقایدشون احترام میگذارند؟!؟! چی میشه که به تو میرسند عوض میشن و از اون درک و فهمه خبری نمیشه! مشکل اونها نیستند؛ تویی که باید خودت رو عوض کنی ...
نمیدونم چه جوری از دلتنگی امروزم بگم؛ از غمی که تو دلم نشسته و بسیار هم آزارم میده ... نمیشه گفت؛ دوستی رازی رو به من گفته، بعضی از دوستان مشترکمون هم این نوشته رو میخونند و دلم نمیخواد کسی بویی ببره ... اصلاً رازیه که شاید بینام و نشون گفتنش هم درست نباشه، یه جور دیگه بگم! خیلی از حقایق تا وقتی که در حد شنیده است، حجمش قابل درک نیست؛ نمیتونی درک کنی وقتی یکی از عزیزانت جوونمرگ میشه چه فاجعهای تو خانواده اتفاق میفته؛ نمیتونی بفهمی که وقتی یکی از نزدیکانت رو اعدام میکنند (به هردلیل، قصاص، قاچاق یا هر چیز دیگه) چه حس بدی خواهی داشت و چقدر سخته که بتونی با قضیه کنار بیایی؛ نمیتونی عمق فاجعه رو بفهمی که چقدر دردناکه که خودت یا نزدیکانت تو ک.ه.ر.ی.ز.ک یا هر جای دیگه مورد تعرض قرار گرفته باشید؛ نمیتونی درد مادری رو بفهمی که فرزند جوونش سرطان یا بیماری صعبالعلاجی گرفته و داره جلوی چشمش ذره ذره آب میشه؛ خیلی دردهای بزرگ هستند که ما فقط با گفتن یه "خدا نکنه!" ، "زبونتو گاز بگیر" ، "استغفرالله!" ، "طفلکی!" ، "خدا صبرشون بده!" یا چیزهای مشابه دیگه، از فکر کردن بهشون فرار میکنیم. من هم سعی میکنم کمتر به چنین بحرانها و غمهای بزرگ فکر کنم و بیشتر با انرژی مثبت به زندگی نگاه کنم. برای همین دیروز که فهمیدم یکی از دوستان عزیزم، نغمه غمانگیزی تو زندگیش داره که شاید با شرایط موجود خیلی طول بکشه تا حل شه و احتمالاً هم حل نشه، خیلی به هم ریختم؛ اصلاً روز خوبی نداشتم و شب هم خوابهای آشفته دیدم. باورم نمیشه که اینقدر غم میتونه نزدیکم و در دلهای بزرگ اطرافیانم باشه و من بیخبر؛ شاید ظاهر آروم و دل مطمئن اون عزیز باعث شده خم به ابرو نیآره، شاید هم خدا غم و صبر رو با هم داده، شاید ... ولی هر چی که باشه فکر میکنم عینیت محرومیتها و کمبودها خیلی خیلی از تصورات ذهنم فاصله دارند و من از درک حس و حال این جوون دوستداشتنی ناتوانم ... همین بیشتر ناراحتم میکنه!
تو این یک سال و نیمی که وبلاگ مینویسم، سعی کردم که تمایلات و جهتگیریهای سیاسی رو وارد نوشتههام نکنم و در مورد اتفاقات مختلف حتیالمقدور! حرفی نزنم؛ برای همین هم در خیلی از مواقع سکوت کردهام. به خیلی از دلایل ... اصلش هم اینه که مطالعات سیاسی کافی ندارم و کلاً از فعل و انفعالات سیاسی زیاد سر در نمیآرم. اما چند وقتیه که تو فضای مجازی نشانههایی رو میبینم که برای من خیلی مشمئز کننده است؛ عدهای (نمیدونم چند نفر که بگم اندک یا نه!) میگردند تو وبلاگها و سایتهای پرطرفدار و بدون نام و نشون یا با نامهای جعلی نظر میذارن ... دوست عزیزی در مورد اشتیاق خرید نوشته، یکی یا چندتا! اومدن و 20-30 نظر که به نظر من نویسنده همهشون هم یکیه، در مورد وقایع یکسال گذشته فضای سیاسی کشور گذاشتن و طبق عادت عدهی خاصی! با توهین و افترا و هتاکی و بیادبی به برخی دیگر که با نظراتشون مخالفت نمودهاند، فضای مجازی رو آلوده کرده! البته من هم بر این عقیدهام که اصلاً آن دوستان نباید به نظر این دوستی که دارای چندین نام و نشان است واکنش نشان دهند و او را به حال خود رها کنند؛ اما من ربط اشتیاق خرید به این مسائل رو نفهمیدم؛ ... نمونه متداولترش رو تو وبلاگ یادداشتهای یک دختر ترشیده دیدهام؛ نظرات بیربط سیاسی در مورد یک قضیه مرتبط با ازدواج ...؛ عجیبتر آنکه چند روز پیش که اتفاقی و به مرحمت کاهش پارازیتها چند دقیقهای از برنامه نوبت شما در شبکه بیبیسی رو دیدم، فردی تماس گرفته بود و با همین لحن کامنتها، به تهمت زدن و توهین به مجری و شبکه و ... مشغول بود. همین ادبیات رو در برخی وبلاگها هم مشاهده کردهام ... حس شکاکی به من میگوید که همه اینها کار یک گروه معدود است. البته خوب میتوان گفت که دوست دارند بگردند و نظرهاشون رو در هر رسانهای چه مجازی، چه تلویزیونی و ماهوارهای و چه ... ابراز کنند؛ مخیّرند؛ ولی یه سؤال: مگه این 7-8 شبکه تلویزیون داخلی و چندین و چند خبرگزاری و رادیو و شبکههای ماهوارهای و روزنامههای متعدد و ... کمند، که به وبلاگهای روزانه نویس و شبکههایی که به قولی صدای بیگانه رو منعکس میکنند و دنبالهرو اهداف استعمارند، رحم نمیکنید؟ شاید هم مخاطب کم رسانههای وطنی این عزیزان رو چنین به زحمت میاندازد ...
امروز نوشتهای خوندم که خیلی تحت تأثیرم قرار داد؛ یکی از دانشآموزان سابق و دوستان فعلی، زحمت کشیده و تو وبلاگش مطلبی در مورد من نوشته؛ خوندن اون و دیدن اون عکسها من رو برد به خاطرات سه سال پیش ... دوران خوبی بود معلمی؛ هر چند که در شرایط فعلی شاید تحمل اون روزها رو نداشته باشم؛ سر و کله زدن با نسل جدید خیلی سخته و برای من سختتر ... چون هر چقدر هم که تلاش کردم درکشون کنم، نتونستم و الآن هم نمیتونم؛ نسلی که خیلی با ما فرق کرده، از هر نظر و کلاً یه جور دیگه به دنیا و مسائل زندگی نگاه میکنه. از دید اونها امثال من سگزن یا خرخون محسوب میشیم ... به هر حال با اینکه نمیفهمیدمشون، ولی دوستشون داشتم و دارم ... دوستان عزیزی که هنوز هم بعد از دو یا سه سال من رو فراموش نکردند و به من لطف دارند ...
تو جامعه بودن و با آدمهای مختلف ارتباط داشتن، آدم رو آبدیده میکنه؛ همون چیزی که به اصطلاح میگن فلانی آدم پختهایه یا اینکه موهاش رو تو آسیاب سفید نکرده. در این زمینه قطعاً من اول راهم هستم و با آدمشناس شدن بسیار بسیار فاصله دارم؛ برای همین هم هست که بعد از دو سال کار کردن تو محیطهای اداری و 7 سال تدریس تو آموزشگاهها و مدارس مختلف، این همکار جدیدمون برام خیلی عجیبه! خیلی ... تازه این آقا به بخش ما اومده و قبلاً جای دیگهای تو همین شرکت بوده؛ تو همین چند هفته من هنوز نتونستم با رفتار و سکناتش کنار بیام؛ طفلک کار خاصی نمیکنهها، ولی خوب چشمان نافذی داره، چشمانی که فکر کنم کنترلشون از دست صاحبش در رفته! این آقا اینقدر با دقت و کنکاش به خانمهای شرکت نگاه میکنه که من میترسم که خانمهای بیچاره تحت اثر این چشمان پرنفوذ دچار آسیبهای جدی جسمانی بشن! در ضمن آقای محترم و به اصطلاح تحصیل کرده و مثلاً دنیادیده، تمام تلاشش رو میکنه که هیچ گزینهای رو از دست نده و بتونه نظاره کاملی از وجنات و اندام (ببخشید که اینقدر وارد جزییات شدم؛ خیلی حرصم رو در آورده!) تمام بانوانی که از میدان دیدش رد میشن داشته باشه و حظ بصر ببره! برای همین هم تا صدای پاشنه کفش یا صدای خانمی به گوش میرسه، گویی رعشه به اندام این بنده خدا افتاده و اونقدر چشماش رو میچرخونه تا صاحب و منشاء صدا رو پیدا کنه و تا آخرین لحظه حضور در دایره نگاهش، اون رو تعقیب میکنه! آدم اینجوری کم نیست تو جامعه! ولی این خیلی نوبرشه! ... جالبتر اینکه وقتی واحد کامپیوتر برای یه سری کارهای فنی همه کامپیوترها رو جمع میکرد، ایشون از تحویل کامپیوترش خودداری کرد؛ رفت و یه هارد اکسترنال خرید تا عکسهای به قول خودش شخصیش رو از هارد کامپیوترش پاک کنه! اون موقع نمیشناختمش! ولی حدس زدم عکس شخصیای که اینقدر براش باعجله آدم بره هارد بخره و ... باید زیادی شخصی باشه! حدسم هم زود به یقین رسید؛ دوستمون تو شرکت هم از بازبینی و نظارت بر سایتهای 18+ و شاید هم 24+ کوتاهی نمیکنه و همهش هم از ف.ی.ل.ت.ر.ی.ن.گ میناله ...خلاصه ... رفتار این آقا شده تفریح من! گاهی نمیتونم جلوی خندهم رو بگیرم؛ گاهی هم حرص میخورم؛ ... اگه باهاش صمیمی بودم، حتماً تشویقش میکردم که تو یه بیمارستان روانی خودش رو بستری کنه تا شاید کمی بیماریش بهبود پیدا کنه؛ هر چند با این وضعیت فکر کنم اگه در بیمارستانی بستری شه، پرستارهای بیمارستان پا به فرار بگذارند!
برام خیلی عجیبه! تفریح جامعه مجازی ایرانی شده: انتشار شایعه فوت هنرمندان! عجیب نیست؟! دونه دونه میرن سراغ بازیگران و خوانندههای مختلف و ظرف چند ساعت طفلک رو به رحمت خدا میفرستونند! و براش مجلس و مرثیهسرایی هم برگزار میکنند و مروری هم بر کارنامه هنری اون رو هم در آخر مطالبشون قرار میدن. هنوز یادم نرفته که حدود یکی دو سال پیش بود که از شنیدن شایعه فوت مادر سینمای ایران "نادره خیرآبادی" چقدر ناراحت شدم؛ به قول عزیزی که میگفت از بس این شایعه رو منتشر کردند، وقتی مادر سبزمون رفت دیگه خیلی ناراحت نشدیم چون فکر میکردیم باز هم شایعه است ... این روزها هم که با توجه به تلاش زایدالوصف حضرت عزراییل، انتظار شنیدن چنین خبرهایی رو داریم، هموطنان لطف میکنند شایعه فوت داریوش اسدزاده، حسن شماعیزاده، شهبال شبپره و ... رو دونه به دونه در دنیای مجازی منتشر میکنند و اصلاً به ذهنشون خطور نمیکنه که این عزیزان در دل مردم جایگاه خاصی دارند ... این هم از استفادههای خاص ایرانیها از تکنولوژیه دیگه!
همین غیرمنتظره بودنشه که باعث میشه گاهی تلخ باشه گاهی شیرین؛ گاهی سرخوشمون میکنه و گاهی بهمون ضدحال میزنه! وقتی برنامههات رو چیدی و کلی بالا و پایین کردی تا به فلان کار برسی و بهمان کار رو انجام بدی، یهو همهش میریزه بهم! ولی آخرش میبینی که همین بهم خوردنه باعث شد که به کارهای مهمترت برسی! میتونی یه شب تا صبح درد بکشی و همهش نگران فردا باشی که باز هم به خاطر خوابآلودگیت بهت گیر میدن، ولی هیچ فکرش رو هم نکنی که همین درد باعث شه که با یه مرخصی استعلاجی صبحونه رو با اونهایی که دوستشون داری،تو هوای خنک بهاری و تو قهوهخونهای تو درکه، یه املت خوشمزه نوشجان کنی! همینه که هنوز میگم تکنیک زندگی کردن بلد نیستم. هنوز نتونستم با جون و دلم باور کنم زندگی زیباست و از این زیباییهاش لذت ببرم. باید بیشتر یاد بگیرم ... تو لحظهلحظه اون شب کذایی، به جای اینکه به دردم و درمونش فکر کنم، فقط نگران خدمت و شرکت و خوابآلودگی فردا بودم و کلی حرص خوردم! ولی جای همگی خالی ... املتش خیلی خوشمزه بود.
امروز میخوام در مورد یکی از وبلاگهایی که دوست دارم و البته نویسنده اون بنویسم؛ "یادداشتهای یک دختر ترشیده" به قلم "آنی دالتون". با این وبلاگ از طریق پیشنهادهای گوگل ریدر آشنا شدم، حدوداً یک سال و نیم پیش بود. با خوندن چند پست خیلی جذبش شدم، به طوریکه سراغ آرشیوش رفتم و بیشتر پستهای اون رو خوندم. آنی دالتون با تمرکز روی موضوع دختران ازدواج نکرده و استفاده از زبان طنز، اخبار و اتفاقات مختلف رو به این موضوع ربط میده، در موردش شعر میگه، مینیمال مینویسه، تحلیل میکنه، و از همه مهمتر اینکه همه اینها با زبان ساده و شیوا مخاطب رو جذب میکنه. تحول اساسی در یادداشتهای این دختر ترشیده!، در دوران زیبا و تاریخی قبل از انتخابات ٨٨ بود؛ موضوع همیشگی ازدواج کنار گذاشته شد و تمامی نوشتهها به اخبار، سخنرانیها، نشستهای تبلیغاتی، حرکتهای مردمی و خلاصه هر چیزی که مربوط به انتخابات میشد، اختصاص پیدا کرد، به نظر من این تغییر تم برای وبلاگ آنی، خیلی لازم بود، چون به قول خود او، چند سال در مورد یک موضوع و با یک نقطه نظر نوشتن سخته؛ هم برای نویسنده و هم برای خواننده. همین تغییر فضا خوانندههای وبلاگ آنی رو بیشتر کرد؛ بالاخص اینکه این نوشتهها صرفاً یک بولتن تبلیغاتی یا بهبه و چهچه الکی نبودند؛ نوشتههایی بعضاً چالشبرانگیز بودند که تا چند روز فیدبک اونها در بخش نظرات اون پست بحثهای جدی بین خوانندهها راه میانداخت. اما بعد از شوک انتخابات، وبلاگ آنی هم دچار افت شدیدی شد؛ چند روز سکوت و بعد هم برگشت به موضوع قبلی: ترشیدگی. نمیدونم به خاطر حال و هوای روحی خودم بود یا واقعاً از خود نوشتههای آنی؛ اما من حس میکنم ضعیفترین نوشتهها رو در همون بازه زمانی منتشر کرد. این روند ادامه داشت تا در زمستان گذشته "یادداشتهای یک دختر ترشیده" به خواب زمستانی رفت و مدتی به روز نشد. به نوشته آنی دالتون، این مدت صرف بازنگری نوشتههای قبلی و بررسی اونها شد .. تا بالاخره ١٨ اسفند ٨٨ آنی دالتون با نوشته "در حای که هنوز خوابم میآید!" بیدار شد! نمیدونم تو این سه ماه چه گذشت و چه تغییراتی در آنی حاصل شد؛ اما هر چی بود، نتیجه این فطرت سه ماهه، بازگشت "یادداشتهای یک دختر ترشیده" به اوج بود ...
البته سال گذشته، آنی خودش رو به ما معرفی کرد؛ "ارمغان زمان فشمی" و از همین طریق بود که با یه وبلاگ دیگه از اون آشنا شدیم : "طنزهای ارمغان زمان فشمی" ؛ وبلاگی که به نظر من کمتر دیده میشه؛ در حالیکه به شخصه هر نوشته اون رو چندین و چند بار میخونم و لذت میبرم. به نظر من بین دو شخصیت آنی دالتون و ارمغان زمان فشمی، ارمغان جامعنگرتر و طنازتره و قلم بهتری رو هم داره؛ هر چند که شخصیت حقیقی ارمغان، ترجیح میده بیشتر در قلم مجازی آنی نمود پیدا کنه تا ارمغان!
هفته پیش خیلی پر مشغله بود؛ یه سری جابهجایی تو شرکت داشتیم و یه سری از کارهای شخصی، همزمان شده بودند با دومین سالگرد ازدواجمون ... واای که چه زود گذشت؛ و البته چه خوش گذشت! اصلاً انگار همین دیروز بود که بعد از اینکه صبح ساعت ٧ و نیم عروس خانم رو به آرایشگاه رسوندم، بردم ماشین رو دادم گل بزنند و رفتم خونه برای اصلاح و دوش گرفتن و بعد هم که ماشین رو ازگلفروشی گرفتم و رفتم به سمت آرایشگاه ... چقدر روز خوبی بود؛ بعد اون همه تلاطم و تلاش و استرس و ... فکر میکردیم که آرامشی در راهه! که البته خیلی هم تصوراتمون درست نبود و نیست؛ همیشه هم همین جوره! در هر بازه زمانی فکر میکنیم بعد از حل مشکل فعلی دیگه زندگی آروم میشه! تجربه من میگه زندگی همیشه همین جوره؛ پر از دغدغه ... مثلاً ١٠ سال پیش، فکر میکردیم کنکور بزرگترین سد زندگیه! که نبود؛ شاید بشه گفت راحتترین قسمت زندگیمون همون کنکور بود! بعدش هم در هر مرحلهای همین انتظار رو برای پایان مشکلات داشتیم و فکر میکردیم که این دیگه آخریشه! ... من هم باید خیلی ساده باشم که فکر کنم با تموم شدن سربازی، دیگه زندگی بیدغدغه شروع میشه! همیشه اتفاقاتی هست که ذهن آدم رو به خودش مشغول میکنه ... یه وقت کنکوره؛ یه وقت عروسیه؛ یه وقت خرید خونه است؛ اصلاً زندگی همینه، کیفش هم اینه که یه هدفی داشته باشی ... فقط باید مواظب باشیم آرامشمون رو از دست ندیم.
برای همینه که این چند وقت یه تغییری تو خودم احساس میکنم، اون هم اینه که همهش فکر میکنم زمان داره سریع پیش میره و من دارم جا میمونم؛ عجلهم تو زندگی بیشتر شده و دوست دارم هر چه بیشتر از وقتم استفاده کنم. قبلاً هم اینجوری بودم؛ اما جدیداً اغراق شدهتر نگران گذر زمانم. دو.ست ندارم به همین سرعتی که بیست و هفت سالم شد، چهل سالم بشه و بعدش ببینم اَه ... ببین چه کارهایی میخواستی انجام بدی و نشد، چقدر وقتت الکی هدر رفت و هیچ دستآوردی هم نداشتی. امیدوارم اینطور نشه!
نمیدونم وقتی یه نفر خوابش بیآد، میتونه بنویسه یا نه! ولی میخوام امتحان کنم. آخه واقعاً نمیدونم چه دلیلی داره که خوابیدن تو شرکت گناه کبیره است؛ اما با هم حرف زدن، وبگردی، روزنامه خوندن، تلفن حرف زدن، فال ورق گرفتن و خیلی چیزهای دیگه خیلی عادیند و لااقل کمتر حساسیت برانگیزند! البته چه کنیم که سربازیم و مجبوریم تحمل کنیم؛ فعلاً هم که بیدارم .....
راستش موضوعی که خیلی وقته دوست دارم در موردش بنویسم، اینه که وبلاگهایی که پرخواننده شدند و طرفدار دارند، چه قابلیتی دارند؟ چی میشه که یه وبلاگ تو ساعتهای اولیه به روز شدنش چندین و چند نظر و بسیار بیشتر از اون بازدید داره؛ ولی وقتی مطالبش رو میخونی جذابیتی برات ایجاد نمیکنه و بعد از مدتی حس میکنی که اون چیزی که تو رو به خوندن اون وبلاگ ترغیب میکنه یه حس روحیروانیه که از آمار بازدید کنندهها و تعداد کامنتهای اون وبلاگ ناشی میشه؛ نه نوشتهها و روح مطالب یا جذابیت موضوعات! بگذریم از وبلاگهایی که خودم خیلی دوستشون دارم؛ یادداشتهای یک گلابی دیوانه ، عقاید یک دلقک ، یک مهندس خسته، زهرا و خیلیهای دیگه که الآن به ذهنم نمیان! وبلاگهایی که به شخصه از خوندنشون خسته نمیشم و با دیدن اسمشون تو لیست وبلاگهای به روز شده گوگل ریدرم خوشحال میشم؛ از انتخاب موضوع تا نوع نوشتن و خیلی چیزهای دیگه که من اسمش رو حال و هوای وبلاگ میذارم، همه و همه لذتبخشند. اما بارها شده که دیدم به وبلاگ خاصی خیلی لینک داده شده و صدها کامنت هم برای یه پستش گذاشتند، اما هیچ کدوم از جذابیتهایی رو که گفتم ندارند؛ شما فکر میکنید دلیلش چیه!؟! البته شاید هم یه دلیلش این باشه که من نتونستم با اون وبلاگ ارتباط برقرار کنم و موضوعاتش با سلیقه من جور نبودند؛ برای همین هم دوست داشتم بدونم آیا شما هم به این وبلاگها برخورد کردید؟!
پینوشت١: راستی خوابم پرید!
پینوشت٢: توصیه میکنم اگه میتونید تو این فصل، بیشتر به طبیعت برید؛ لذت شنیدن صدای پرندهها و نسیم ملایم بهاری که به صورتتون میخوره، وصفشدنی نیست.
یه چند تا نظر، بی نام و نشان یا با نامهای عجیبی تو این هفته برام گذاشتند؛ زیاد هم عجیب نبود. از این دسته اظهارنظرها کم ندیدم و کم نشنیدم! ولی این نظرات جرقهای شدند برای اینکه به سؤالاتی برسم ... "آیا ما حق داریم در مورد مردم قضاوت کنیم؟"
نمیدونم چه مرزی بین "قضاوت" و "اظهارنظر" هست؛ یعنی اینکه اگه من میگم فلانی آدم بیفرهنگیه یا شعور اجتماعی نداره یا ... در موردش قضاوت کردهام یا نظرم رو گفتم؟!؟! اما میدونم که همهمون در مورد آدمها حتی ناخودآگاه تحلیلی داریم؛ مثلاً اگه میبینیم که فردی طرفدار فوتباله یا اگه ببینیم که داره نماز میخونه یا حتی از نوع لباس پوشیدنش یا ... یه ذهنیتی در مورد اون پیدا میکنیم که شاید هم با واقعیت سازگار نباشه؛ حالا اسمش رو هر چی که بگذاریم: قضاوت، اظهار نظر، تحلیل، یا هر چیز دیگر ... حالا آدمهای باتجربهتر و پختهتر خیلی عمیقتر به افراد نگاه میکنند و کمتر از روی موارد ظاهری در مورد دیگران نظر میدن؛ عوام هم طبیعتاً بیشتر سطحی نگاه میکنند ...همین معیارهاست که شخصیت ما رو میسازه؛ هر کدوممون فرهنگی برای خودمون داریم و یه جور به روابط آدمها نگاه میکنیم ....
خوب! حالا چی شد که اینها رو گفتم!؟ .... اصلاً بهتره ادامه ندم! شاید صرفاً خوندن این نظر دوست رهگذرمون کفایت کنه!
"از این آدامایی که مثل شما توهم فهمیدن و عقل کل بودن را دارند حالم بهم میخوره. یعنی اگه کسی مثل شما فکر نکنه ادم بی فرهنگ و بی شعوری هست؟ شما به چه حقی معیار فرهنگ را تعریف میکنید؟ همون بهتر که تو سربازی آش بخوری شاید یک مقدار به خودت بیای"
پینوشت١: خوشبختانه یا متأسفانه من تو سربازی آش نخوردم!
پینوشت٢: من هر چی دوست داشته باشم اینجا مینویسم ...!
پینوشت٣: هر چی سعی کردم این مطلبرو منتشر نکنم، نشد!
اون چیزی که باعث میشه ما آرامش داشته باشیم چیه؟ چی باعث میشه که ما از زندگی و شرایطمون راضی باشیم؟ اصلاً کی هست که بتونه موقعیت آدمها رو با هم مقایسه کنه و بگه شرایط کی خوبه و شرایط کی بده؟ معیار و مقیاس اندازهگیری چیه؟ مثلاً از کجا میشه فهمید کسی که دارای توانمندی مالی خوبیه ولی ازنظر جسمی در سلامت نیست، از فقیری که در سلامت کامل به سر میبره، بیشتر یا کمتر لذت میبره؟! یا اصلاً در مسائل مرتبط با سلامتی جسم، کدام یک بیشتر آرامش رو به هم میزنه؛ دندون درد بیشتر اذیت میکنه یا سر درد یا ...؟
به شخصه، به صورت اغراق شدهای اعتقاد دارم که ذهن و فکر انسان اونقدر قوی هست که بتونه در هر موقعیتی از زندگیش لذت ببره و احساس آرامش کنه و اون چیزی که باعث میشه، نقص یا مشکلی غیرقابل تحمل بشه،ناتوانی روحی و فکری فرده. غالباً وقتی این جملات رو به اطرافیان و دوستانم میگم و اونها رو به لذت بردن از زندگی تشویق میکنم، با جملات عجیبی مواجه میشم؛ "تو جای ما نیستی!" ، "نمیدونی ... چقدر سخته!" ، "سرت نیومده، بیخبری!" ، "صدات از جای گرم میآد!" ، "کنار گود نشستی!" و خیلی چیزهای دیگه ... مضمون همشون هم اینه که تو هم اگه جای ما بودی، همین احساس رو داشتی و از زمین و زمان متنفر میشدی و ... . این جملات رو که میشنوم برام این سؤال پیش میآد که چه جوری میشه فهمید مشکلات اونها از مشکلات من یا کلیتر، مشکلات دیگران بیشتره! متر اندازهگیری اونها چیه؟ چرا دچار این ضعف هستیم که خودمون و سختیهای زندگیمون رو اینقدر مهم میبینیم؟ هر کسی متناسب با ظرف وجودش با سختیهایی مواجه میشه و این قضیه، کم و زیاد، برای همه عمومیت داره ... توان روحی اون آدمه که باعث میشه نتیجه اون فشارها بر زندگی، متفاوت بشه.
البته، اینجانب، با تمام این ادعاهایی که میکنم و شعارهایی که میدم، روزهای اول دوره آموزشی و زندگی پادگانی، واقعاً بریدم؛ فکر میکردم آخر دنیاست؛ فکر میکردم خدا ریموت کنترل زندگیمون رو برداشته و دکمه پاز رو زده! ٧-٨ روز اول خیلی سخت گذشت و کمکم زندگی به حالت عادی برگشت ... منظور اینکه، بعضی وقتها هست که آدم نمیتونه در برابر سختیها زندگی دوام بیاره؛ اما این هم به خاطر ضعف خودشه!
پیشنوشت: چند وقت است که دوست دارم بنویسم؛ موضوع سوژه هم هست، زیاد هم هست، اما نمیدونم چی شده که دست و دلم به نوشتن نمیره! امروز هم از یک اساماس خیلی عصبانی شدم و تصمیم گرفتم بنویسم؛ اگه نوشته کمی پراکنده است من رو ببخشید!
از خرداد سال گذشته که سرویس ارسال اساماس یا همون پیامک یا پیام کوتاه یا مسیج!!! قطع شد، تصمیم گرفتم دیگه ازش استفاده نکنم و تو این مدت هم بر حرفم پابرجا بودم. به طور کلی هم موبایل صحبت کردنمون رو کنترل میکنم که آخر ٢ ماه زیاد شرمنده جیبم نشم. البته این نوشته زیاد به اینها ربط نداره! کلاً برای من فرهنگ مردم در استفاده از تکنولوژیهای مختلف عجیبه. این چند سال که انواع مختلف وسایل ارتباطی در دسترس مردم قرار گرفته، هیچ تغییری در فرهنگشون دیده نمیشه؛ موبایل و اینترنت و خیلی چیزهای دیگه هم به جای اینکه فرهنگ ارتباطی رو ارتقاء بده، اومده تو قالب همون ارتباطات گذشته و خودش رو جا داده؛ فقط شکلشون عوض شده و کمی شیکتراز قبله!
یکی از همین موارد اساماسه! غیر از انتقادهایی که از نظر من به کارآییهایی مثل فرستادن جوک و ... به این راه ارتباطی هست، اشکال اصلیای که از نظر من وارده اینه که با ارسال پیامکی از شما سؤال میپرسند. دقیقتر توضیح میدم؛ دوست عزیزی از من جزوه یا کتاب یا فیلم یا هر چیز دیگری رو میخواد، به من اساماس میزنه که آیا فلان کتاب یا ... را داری. به نظر من این کار از توهینآمیزترین کارهاییه که یه نفر میتونه بکنه! یعنی برای یه کار شخصی به دیگری هزینه تحمیل کنه! (خیلی خسیسم نه!؟!؟) اما باور کنید صرفاً از خساست نیست و ١٠-٢٠ تومان پول اساماس اصلاً مهم نیست، حالا بماند که غالباً به یک اساماس محدود نمیشود و برای سؤالاتی مثل زمان تحویل گرفتن اون یا اینکه کدوم جلد اون کتاب رو داری هزینه چندین برابر هم میشود! ولی در کل شکل حرکت زشته و برای منی که دوست ندارم از این سرویس استفاده کنم تحمیل هزینه بیشتری هم هست؛ چون باید با اون عزیز تماس بگیرم و باهاش در اون زمینه صحبت کنم. برای همین هم هست که دیگه تصمیم گرفتم به چنین اساماسهایی هیچ عکسالعملی نشون ندم و منتظر بمونم تا اون دوست عزیز برحسب ضرورتی که داره با من تماس بگیره! البته متأسفانه دوستان زیادی هستند که از دست اینجانب ناراحتند! چرا که برای عید نوروز زحمت کشیدند و یه متن رو از یه جا کپی کردند و با یه "ارسال برای همه" مثلاً تبریک عید گفتند! الآن هم به من خرده میگیرند که "بی معرفت! چرا جواب تبریک ما رو ندادی!" باور کنید کل این پیامکها هم برای من ذرهای ارزش نداره و بیشتر نشاندهنده از سر باز کردن و کاری رو همین جوری انجام دادنه!
پینوشت: خیلی دلم میخواست در مورد از دست دادن مادربزرگ سینمای ایران، "نادره خیرآبادی" مطلبی بنویسم؛ ولی اینقدر دلم گرفته بود که نشد. نمیدونم چرا هر بار که یه خانه سبزی میره اینجوری میشم!
در بخش ضمایم و در ادامه بحثهایی که در ادامه نوشته "مردم" شکل گرفت، میتونید دو نامه رو بخونید؛ یکی از پسرخاله عزیزم و بعدی جوابی رو که من برایش نوشتم ... این بحث همچنان باز است ...
بعداً نوشت: جوابیههای جدید! به این صفحه اضافه شده است و البته همچنان ادامه دارد ...